بخش سوم ؛ «برون فکنى یا پراندن جان از چله کمان دل»

۲۴۰

چو برفت تیر و تیرکش ، عمل کمان نماند

هله عاشقان بکوشید ، چو جسم و جان نماند

دلتان به چرخ پرَد ، چو بدن ، گران نماند

دل و جان به آب حکمت، ز غبارها بشویید

هله! تا دو چشم حسرت، سوی خاکدان نماند

ره آسمان درونست، پر عشق را بجنبان

پر عشق چون قوی شد، غم نردبان نماند

نه که هر چه در جهانست نه که عشق جان آنست

جز عشق هر چه بینی همه جاودان نماند

عدم تو همچو مشرق اجل تو همچو مغرب

سوی آسمان دیگر که به آسمان نماند

ره آسمان درونست پر عشق را بجنبان

پر عشق چون قوی شد غم نردبان نماند

تو مبین جهان ز بیرون که جهان درون دیده‌ست

چو دو دیده را ببستی ز جهان جهان نماند

دل تو مثال بامست و حواس ناودان‌ها

تو ز بام آب می‌خور که چو ناودان نماند

تو ز لوح دل فروخوان به تمامی این غزل را

منگر تو در زبانم که لب و زبان نماند

تن آدمی کمان و نفس و سخن چو تیرش

چو برفت تیر و ترکش عمل کمان نماند

مجموعه آموزه های : دکتر سیدمصطفی آزمایش

پخش : اندیشکده سما

انتشار : چرخ سیمرغ 

در همین رابطه بیشتر بخوانیم : 

بخش نخست ؛ «از خود به خود با خود!»

بخش دوم ؛ «در جستجوی خدا»