استحاله یا استقلال ؟ بخش اول؛ سنت جاهلی

یحیی خوشمرام ؛ روشنگری هایی در خصوص وضعیت فعلی سلسله نعمت اللهی گنابادی

۱۶۴

یحیی خوشمرام

در تاریخ طبری جلد ۲ مذکور است که   عبدشمس و هاشم دو برادر همزاد (یادوقلو) بودند که به هنگام تولد، انگشت یکی به پیشانی دیگری چسبیده بود به ناچار  آن دو را با تیغ از هم  جدا کردند و اینگونه  میانشان  خون جاری شد.

ابوسفیان  که تا روز فتح مکه توسط نیروهای اسلام از دشمنی با پیامبر دست نکشید   فرزند  حرب  فرزند امیه فرزند عبدالشمس بود.

چنانکه یزیدبن معاویه بن ابوسفیان بن حرب بن امیه  عبد الشمس  به در مجلس شادی به مناسبت پیروزی ظاهری بر لشگر حق و قتل ناجوانمردانه حضرت امام حسین علیه السلام و یارانش  این شعر را سرود :

لعِبَتْ هاشمُ بالملکِ فلا خبرٌ جاءَ ولاوحی نَزَلْ

لستُ من خُنْدُفٌ ان لم انتقمْ من بنی أحمدَ ماکانَ فَعَلْ

 

یعنی بنی هاشم با سلطنت و حکومت بازی کردند و گرنه خبری نیامده بود و وحیی نازل نشده بود

اگر من نتوانم از فرزندان احمد انتقام کارهایشان بگیرم، از دودمان خندف نیستم

 

در حقیقت افتخار بر نسب ، (ضد)ارزشی از دوران جاهلیت بود که با تسلط بنی امیه بر جامعه تازه تاسیس اسلامی از دوران پیش از اسلام به دوران پس از اسلام متنقل و بطورکامل در میان سایر ارزشهای جاهلی «نهادینه» شد.

بنابر این بسیار طبیعی بود که آحاد آن روز جامعه اسلامی و بویژه شیعیان همواره آرزوی آن را داشته باشند که روزگار خاندان بنی امیه بسر آمده و خلافت به خاندان بنی هاشم منتقل گردد.

دوران انتظار برای برآورده شدن این آرزو دیری نپایید و حدود  هفتاد سال بعد یعنی در سال ۱۳۲ هجری قمری بهزادان پور ونداد هرمز  (۱۰۰-۱۳۷ هجری ق)  ملقب به «اَبومُسْلِمِ خُراسانی» رهبر جنبش سیاه‌جامگان توانست پس از نبرد های پی در پی با لشکریان اموی که نهایتاْ به قتل  مروان  آخرین خلیفه اموی منجر شد به حیات سیاسی امویان برای همیشه پایان داده و با به تخت نشاندن ابوالعباس عبدالله سفاح ، سلسله عباسیان را که نسبشان  به عباس بن عبدالمطلب  می رسید  و  بدین لحاظ از خاندان هاشمی به شمار می رفتند ، بر قدرت مسلط کرده و دوره جدیدی را با عنوان خلافت سوم اسلامی آغاز کند  گرچه خودش تنها پنج سال بعد  توسط منصور خلیفه دوم عباسی و برادر کسی که خودش او به تخت خلافت نشانده بود طی توطئه ای ناجوانمردانه به قتل رسید.

به گواهی تاریخ اما میان دودمان امیه یعنی امویان  و دودمان بنی هاشم یعنی عباسیان از نظر  قساوت و ستمگری تفاوت چندانی نبود. شیوه های کشورداری در کنار بسیاری از بدعتهای نامبارک وضد قرآنی که امویان از دوران جاهلییت به دوران اسلامی منتقل کرده بودند نظیر تقدیر گرایی ، اخباری گری ،  افتخار به نسب ، حجاب اجباری وسنگسار که از عوامل اصلی انحطاط و اضمحلال مسلمانان  به شمار می رفتند و امروزه نیز موجد مفاسد فراوان در سرتاسر جهان گردیده اند توسط عباسیان نیز بطور کامل   تایید و تنفذ شدند.

پانصدسال فرمانروایی خودکامه، ستمکارانه و متحجرانه عباسیان که یکی از شاخه های خاندان بنی هاشم بودند ثابت کرد که نسبت خانوادگی هرگز نمی تواند در انتخاب مربی ، قطب رهبر یا هر سمت اجتماعی دیگری لحاظ گردد و از این لحاظ مفهوم «نسب گرایی» قطعا سنتی است جاهلی که توسط بنی امیه از جاهلیت  به دوران پس از اسلام منتقل گردید و متاسفانه امروز بطور گسترده و به شکلی کاملا ریاکارانه و منافقانه از سوی حاکمیت درجهت نیل به  اهداف توسعه طلبی و حکومت گستری  و اطفاء شهوت بی پایان قدرت طلبی روحانیون تندرو شیعه به خدمت گرفته می شود.

ممکن است اشکال شود که  مگر ائمه یکی پس از دیگری به امامت نرسیده اند و مگر هر امامی فرزند یا برادر امام پیش از خود نبوده است  پس تکلیف اصلاب شامخه و ارحام مطهره چه می شود؟

پاسخ این اشکال را حضرت امام سجاد علیه السلام که خود یکی از ائمه معصومین بوده داده اند:

در کتاب المستطرف، ج ۱، ص ۱۲۹ به نقل از اصمعی منقول است که  گوید :

شبی در حال طواف دور خانه خدا جوانی را دیدم که از پرده کعبه گرفته و می‌گفت: ای آن که در دل شب دعوت بی‌چاره را اجابت می‌کنی، ای بر طرف کننده پریشانی و مصیبت و گرفتاری، نمایندگانت در اطراف خانه ات خوابیدند و بیدار شدند ولی تو ای زنده پاینده هرگز نمی‌خوابی، خدایا من تو را با غمهای جانکاه و در نهایت پریشانی و نگرانی می‌خوانم، به حرمت بیت و حرم به اشک چشم رحم کن، اگر شخص سفیه و گستاخ به احسان تو امیدوار نباشد پس چه کسی بر گناهکاران احسان خواهد کرد.

سپس به شدت گریه سر داده و این اشعار را زمزمه می‌کرد:

ای آن که در هر نیازی مقصود، تو هستی از بینوائی خود به تو شکوه می‌کنم به شکایت من رحم کن. ای امید من تو اندوه مرا بر طرف می‌کنی، همه گناهان مرا ببخش و حاجتم را روا کن.

با اعمال زشت و پلید به تو روی آوردم و در جهان هیچ بنده‌ای به اندازه من گناهکار نیست.

ای آخرین آرزوی من، آیا مرا به آتش می‌سوزانی، پس امید من و سپس ترس من چه می‌شود؟».  . «سپس آن جوان از هوش رفت و بر زمین افتاد به او نزدیک شدم ناگهان دیدم او زین‌العابدین علی بن حسین بن علی بن ابیطالب علیهم‌السلام است خداوند از آنها راضی باشد سرش را بلند کردم و به دامنم گذاشتم و بی‌اختیار گریستم یک قطره از اشک چشمم به صورت او چکید، چشمانش را باز کرد و فرمود: این کیست که بر ما اشک می‌ریزد؟ عرض کردم بنده حقیر شما اصمعی هستم، مولای من، این گریه و ناله از برای چیست؟ و تو از اهل‌بیت نبوت و معدن رسالت هستی؟ آیا خداوند در قرآن نفرموده است: خداوند می‌خواهد هر نوع رجس و آلایش را از شما خانواده نبوت بزداید و شما را از هر عیب پاک و منزه گرداند؟

فرمود: افسوس، افسوس، ای اصمعی خداوند بهشت را برای کسی آفریده که از او اطاعت کند و لو این که غلام سیاه حبشی باشد و جهنم را برای کسی خلق کرده که از او نافرمانی کند و لو این که آزاده قرشی باشد. مگر خداوند نفرموده: پس آنگاه که صور قیامت دمیده شود دیگر نسب و خویشی در میانشان نماند و کسی از کس دیگر سراغی نمی‌گیرد پس در آن روز آنان که اعمالشان وزین است، رستگار هستند و آنان که اعمالشان سبک باشد، نفس خود را در زیان افکنده و در دوزخ جاودان خواهند بود».

 

در حقیقت حضرت سجاد علیه السلام که خودشان بقول اصمعی از اهل بیت نبوت و معدن رسالت است به آیات ۱۰۱ تا ۱۰۳ سوره مومنون استناد می کنند که می فرماید :

فَإِذَا نُفِخَ فِی الصُّورِ فَلَا أَنْسَابَ بَیْنَهُمْ یَوْمَئِذٍ وَلَا یَتَسَاءَلُونَ (۱۰۱)

فَمَنْ ثَقُلَتْ مَوَازِینُهُ فَأُولَئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ (۱۰۲)

وَمَنْ خَفَّتْ مَوَازِینُهُ فَأُولَئِکَ الَّذِینَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ فِی جَهَنَّمَ خَالِدُونَ(۱۰۳)

 

اصلاب الشامخه و الارحام المطهره هم هیچ ارتباطی به «ژن خوب» ندارند چرا که جعفر کذاب از همان صلب و در همان رحمی بود که برادرش امام حسن عسگری بود اگر این اعتقاد خرافه آمیز که «شرافت» از طریق «نسب» منتقل می شود درست بود دیگر این آیه قرآن و دهها آیه نظیر آن و نیز این فرمایش امام سجاد و دهها فرمایش نظایر آن  اعتباری نداشتند.

براساس فرهنگ قرآنی،  ایمان وعمل صالح دو بال اصلی سلوک و نیل به مقام «انسانیت» بشمار می روند  ایمان که در حقیقت تجلی درونی سلوک است همان زیارت فرخنده صورت حقیقت در قلب است  که پس از سلوک درونی که جزء مربی باطنی هیچکس حتی خود شخص بر مراحل آن آگاه نیست رخ می دهد چنانکه مولوی علیه الرحمه در این باره می فرماید :

گوشم شنید قصه ایمان و مست شد  کو قسم چشم ؟ صورت ایمانم آرزوست

و عمل صالح نیز که در حقیقت تجلی بیرونی  سلوک است همان خدمت به خلق و دفاع از ستمدیده و دشمنی با ستمگری است که در رساله شریفه پند صالح بعنوان صفات مومنین به آن اشاره شده است و استاد سخن شیخ مصلح الدین سعدی شیرازی نیز  در این خصوص می فرماید :

عبادت بجز خدمت خلق نیست به تسبیح و سجاده و دلق نیست

شیخ اجل همچنین نیل به مقام «انسانیت» را که غایت سلوک و تکامل است منوط به خدمت به خلق که بارزترین مصداق «عمل صالح» است بشمار می آورد : تو کز محنت دیگران بی غمی نشاید که نامت نهند آدمی

بنابر این مشاهده می شود که هم براساس قرآن ِ، هم براساس فرمایشات معصومین ، هم بر اساس مندرجات کتب عرفانی و از همه مهمتر بر اساس تعالیم انبیاء ،  عمل صالح که یکی از دو رکن اساسی سلوک بوده و  به معنی امداد به همنوع یاری ستمدیده و مبارزه و دشمنی با ستمگری است برای اتصاف به صفت مومن ضروری است  و کسی که اینگونه نیست یا مومن نیست یا در ایمانش خدشه اساسی است چرا که نیمی از ایمان را ندارد و ناگفته پیداست که سلوک درونی و سلوک بیرونی مکمل هم هستند مانند دو پا برای سالک که اگر یک پا نداشته باشد نمی تواند راه برود و به سلوک ادامه دهد یا دو بال برای سالک پیشرفته که هرگز نمی تواند بایک  بال پرواز کند

همچنین دانسته می شود که بدون سلوک همزمان درونی و بیرونیاصلاب شامخه و ارحم مطهره به تنهایی خود موجد شرافتی نیستند اگرچه برای سالکی که  مراحل سلوک را طی کرده شاید مزید شرافت باشند ولی هرگز به تنهایی موجد شرافت نیستند و آنچه موجد شرافت است و تنها و تنها سلوک به سوی انسانیت تحت تربیت «جوهری» مربی باطنی است چه کسی می تواند منکر شود که فرزند نوح از یک صلب شامخ بود و از همان رحمی بود که برادرانش نیز بودند و چه کسی می تواند منکر شود که سگ اصحاب کهف بواسطه ارادتی که به مردان الهی نشان داد به مقام انسانیت رسید ؟

در حقیقت همنشینی و مصاحبت مهمترین عامل تربیت و سلوک بسوی روشنایی است.

پسر نوح با بدان بنشست خاندان نبوتش گم شد  سگ اصحاب کهف روزی چند پی نیکان گرفت و مردم شد.

اکنون که دانسته شد افتخار به نسب یک سنت جاهلی ماقبل اسلام است و ارتباطی به تعالیم انبیا، اولیا و اقطاب اعلی الله مقامهم الشریف ندارد باید بررسی شود که چرا و توسط چه کسانی و با چه اهدافی این سنت جاهلی متروک از پس پانزده قرن با صرف هزینه های نجومی  در حال زنده شدن وترویج در جامعه و بویژه درمیان دارویش گنابادی می باشد؟

برای دستیابی به یک پاسخ فراگیر و منطقی به کلام الهی  مراجعه می کنیم :در قرآن نقل شده است که به معجزه مربی الهی حضرت موسی علیه السلام رود نیل برای قبطیان خون وبرای بنی اسرائیل آب زلال بود باید خاطر نشان کرد که این معجزه دست کم یکبار دیگر توسط سه قطب شهید  سلسله گنابادی اعلی الله مقامهم الشریف بویژه حضرت آقای مجذوبعلشاه برای پیروانشان تکرار  شد و در حالی که  نظام جمهوری اسلامی از طریق ترویج همه ضد ارزشهای ثبت شده در تاریخ بشر ، در حال «استحاله» جامعه ایران در  یک لنجزار بزرگ بود،  مربیان الهی سلسله گنابادی اما  در دل این لجنزار دوزخی  ، به مدد چگالی بسیار بالای باطنی خودشان توانسته بودند با حفظ »استقلال« کامل درویشی از حکومت لجن ساز،  بهشتی از ارزشهای انسانی را خلق کنند که مایه سرخوشی و نشاط باطنی بسیاری از دراویش حقیقی گردیده بود. بسیاری از پیروان حقیقی دکتر نورعلی تابنده به این حس مشترک رسیده بودند که  ولایت حضرتشان همان  بهشتی است که وعده داده شده و بهشتی دیگری بالاتر از این  متصور نیست.

جاذبه شخصیتی ایشان که در طریقت از آن به «اثر صحیح» هم تعبیر می شود آنچنان نیرومند بود که موجب مهاجرت بسیاری از آحاد جامعه از «دوزخ» به «فردوس» می گردید و این البته مایه خشم و نگرانی  شدید دیوهای دوزخ بان بود.

آنها حیله های زیادی را برای نابودی این بهشت بکار بستند که همگی ناکام و ناکارآمد از آب در آمدند از آزار دراویش گرفته تا  تخریب و به آتش کشیدن خانقاه ها و از محروم کردن دراویش از کار و تحصیل گرفته تا بازداشت و حبس و زندان ضرب وشتم حتی قتل و  از منع ازدواج با آنها گرفته تا صدور فتوای حلال بودن خونشان گرفته اما هیچیک از این آزار ها خللی در باور دراویش ایجاد نمی کرد  چرا که تعالیم اقطاب و بویژه فرمایشات روزانه حضرت آقای مجذوبعلیشاه پادزهر تمامی حیله ها و حقه را فراهم می کرد پس به ناچار به آخرین حیله متوسل شدند و آن ترویج سنتی بود که چهارده قرن پیش توسط پیامبر اسلام منسوخ گردیده بود و آن سنت سیئۀ »افتخار به نسب« بود که اینبار تحت نام جدیدی به نام  «مولازادگی» که در اصل همان «مولازاده پرستی» است به درویشی تحمیل گردید.

مولازادگی در حقیقت اسب تروایی بود که نظام  جمهوری اسلامی از «دوزخ» به درون « بهشت » فرستاد و منافقان پنهان شده در دل این اسب سرانجام دروازه های این بهشت را برروی دوزخیان گشودند!

ماموریت مولازاده های دوزخی اضمحلال کامل »اسقلال« درویشی از طریق »استحاله« کامل محتوای تصوف و عرفان و دهن کجی کامل به تعلیمات قطب وقت سلسله بود.

ما نمی دانیم امثال آقای آریا سیروس  از افسران فعال جنگ نرم اداره اطلاعات سپاه   که سرپرستی عملیات میدانی و سایبری ترویج «مولازاده پرستی» این سنت سیئه جاهلی مغایر با قرآن ، احادیث و تعالیم انبیاء ، اولیا و اقطاب را بر عهده گرفته است  ، تا چه میزان در اعزام این «اسب تروا»‌ از دوزخ به فردوس نقش داشته است ولی مطمئن هستیم که نه  خودش و نه هیچیک از اعضای تیمش  حاضر نیستند حتی به رایگان یکی از دندانهای فاسد و پوسیده و متعفن  خود را نزد کسی که پدر و مادرش هر دو دندانپزشک باشند به مداوا بسپارند مگر اینکه از دندانپژشک بودن او مطمئن شوند حتی اگر هیچیک از اعضای خانواده او هم دندانپزشک نبوده باشد ! اما همین آقای آریا سیروس و تیم تحت امر ایشان ، با فریب ونیرنگ ، آسمان و ریسمان بافتن ، فحاشی و سرانجام تهدید به قتل آنهم از نوع بسیار فجیعش که قبلا در مورد برخی از مخالفانشان نظیر ، مرحوم سید جواد ذبیحی که اتفاقا بنابر نقل برخی ها از دروایش گنابادی بود ، مرحوم فروهر ، مرحوم فرخزاد وخیلی های دیگر انجام داده اند ، در تلاشند تا دنیا و آخرت ملیونها انسان را به کسی بسپارند که هرگز قدمی درسلوک برنداشته است و حتی نتوانسته بر نفس خودش مسلط شود. ممکن پرسیده شود مگر شما از باطن افراد خبر دارید که چگونه می دانید که او قدمی در سلوک برنداشته است ؟

در بخش بعدی این سوال و نیز تکنیکهایی که افسر ارشد تیم سایبری »ساس« برای امحاء محتوای تصوف و بویژه تعلیمات حضرت آخرین قطب سلسله حضرت آقای مجذوبعلشاه بکار می بندند مورد بررسی موشکافانه قرار خواهد گرفت.

 

ادامه دارد…..