کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا ؛ بقلم ندای وجدان

۵۳۰

کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا

جناب آقای حسینعلی کاشانی
سخنرانی اخیر جنابعالی به مناسبت بازگشایی مجالس گنبد و گرگان را شنیدم و برخودلرزیدم، از این همه سنگدلی!
شمایی که نام پرافتخاردرویش را با خود حمل میکنید چطور به خود اجازه میدهیدکه همصدا با ظالمان و یزیدیان باشید که چهل سال است از هیچ بهانه ای برای ضربه زدن به درویشی فروگذارنکرده اند.

شما به کلی مظلومان و حسینیان زمان را فراموش کرده اید. هرچند که فراموش هم نکرده اید بلکه محکوم کرده اید.

کلمه درویش در فرهنگ عرفانی و در نزدمردم مترادف است با جوانمردی و حقیقت طلبی. دست مظلوم و افتاده را گرفتن و با ظالم یک صدا نشدن!

آیا متوجه هستید که این روزها تاریخ معاصر عرفان دارد ورق میخورد و هر کلام و هر حرکت یکایک ما فقرا در تاریخ ثبت میشود و جنابعالی که در موقعیت حساس و ویژه ای قرار دارید هم، به لحاظ نماینده بودن و هم به لحاظ مجاز بودن بار مسئولیتتان بیش از دیگران است؟

شما طی صحبتهای خود کمتر پیش آمده که فقرا را دعوت به خدمت و ارج نهادن به مولا زاده ها نکرده باشید.

اما در طول این ششماه در حالی که دو تن از بردران و فقرای عزیز ما محمد ثلاث و محمد راجی در نهایت بیگناهی کشته شده اند، یکبارهم نشد که کوچکترین اشاره ای به آنها کنید.

حتی برخی از بستگان حکومت هم در مقام مقایسه با شما رقت قلب بیشتری نشان دادند!

من از خویشان یکی از دراویش دربند هستم

من از خویشان همه دراویش دربند هستم.

من همدل مادران و پدرانی هستم که فرزنددلبندشان ششماه است در بدترین شرایط در گوشه زندان به سر میبرند.

پدران و مادرانی که لحظه ای آسایش ندارند و هیچ لحظه ای زخمهای التیام نپذیرفته و چرکین بدن فرزندانشان از جلوی چشمانشان محو نمیشود.

هر بار که شیر آب را باز میکنم و آب زلال از آن بیرون می آید، در کنارش آب قهوه ای رنگ و گلی زندانهای قرچک و فشافویه را مجسم میکنم و احساس گناه میکنم.

هربار که عکس ظفرعلی مقیمی را میبینم که مثل شمع آب شده و اگر زنده بماند با چه مشکلات حیاتی دست به گریبان خواهد بود، دیگر آن شب خواب به چشمانم حرام میشود.

با این همه شقاوت به کدامین گناه آنها را محکوم میکنید؟ مگر حکم صادره از طرف بازپرس حسینی را ندیدید؟ آن شب سی بهمن خیل درویشان فقط از روی خلوص و عشق برای سپر بلا شدن مولا و مرادشان آمده بودند.

برای این رادمردان بزرگ خیلی راحتتربود که در کمال آسودگی و بیتفاوتی در منزل خود مینشستندو هیچ خطری را به جان نمیخریدند.

چه انگیزه ای آنهارا به گلستان هفتم کشاند؟ بجز عشق به مولای خود؟ شما ادعا میکنید که حضرت آقای مجذوبعلیشاه به همه پیامی به این مضمون دادند  که”مرا هیچ خطری تهدید نمیکند بروید”.

ولی چرا نمیگوئید که این جمله را روز پانزده بهمن فرمودند نه در شب سی ام بهمن .

آقای محترم شرایط ایستا نیستند. از پانزده بهمن تا سی ام بهمن اوضاع تغییر میکند. سی ام بهمن حکومت برنامه هایی داشت.

مردم با خبر شدند، آمدند تا خود را فدای مراد و پیرشان کنند و مانع از اجرایی شدن بازداشت ایشان بر اساس حکم صادره توسط حسینی بازپرس ویژه دادسرا شوند.

حتی اگر اشتباه کردند انگیزه شان چه بود؟ آیا آنها مستحق این همه سنگدلی از جانب شما هستند درحالی که علی القاعده باید حمایتشان کنید. بخود آئید. جلوی آینه بروید و خودتان را نگاه کنید! آیا شباهتتان را به تصویر “دوریان گری” در واپسین روزهای سقوطش ملاحظه نمیکنید؟
این را هم به شما بگویم تعداد زیادی از فقرا دلشان فقط و فقط با شخص دکترنورعلی تابنده مجذوبعلیشاه صاف است و به ایشان ارادت دارند. لازم نیست این نکته را به شما یادآور شوم که بخش اعظم درویشی به دل است. اگر دل یک درویش با کسی صاف نباشد نقض غرض میشود. تعداد نه چندان کمی از درویشها فقط و فقط خود را سرسپرده قطب وقت یعنی حضرت آقای مجذوبعلیشاه میدانند و نه هیچکس دیگر اعم از شیخ و ماذون و مجاز و سایر اجزاء و اعضای سلسله را!
والسلام
ندای وجدان

 

نظرات طرح شده در این یادداشت الزاماً بازتاب دیدگاه اینفوصوفی نیست.