او می داند؛ بقلم مرجان مهاجر همسر ظفرعلی مقیمی

190

کودک برادرم را سخت در اغوش میگیرم صورت در موهایش فرو میبرم و با تمام وجود عطر موهایش را نفس میکشم. او میداند .زندان تهران بزرگ را میشناسد و نگاه پرسشگرش به چشمان مات من خیره است
به دنبال کلمه ای جمله ای هستم تا خاطر هر دویمان را تسکین دهد اهسته زمزمه میکنم سر بر میگرداند بادلبخند میگوید عمه جان دوباره بگو..
دلم فریاد میخواهد فریادی نه از سر عجز نه از سر درد
برایش میخوانم تو را به نان جو خشکت قلندرانه بگو درویش
برادران همه نامردند برای یوسف کنعانی…میدانم که میفهمد .میدانم که حس میکند ‌.میدانم که درد مشترک مان را فریاد خواهد بود.