«آهِ دل» بقلم مهرداد صیامی

137
هو
۱۲۱
چو بلبل سحری بر گرفت نوبت بام
ز تو به خانه تنهایی آمدم بر بام
مولایم، مرغ های درگاهت دیوانه وار به هر بامی سر میکشند و بر هر شاخه ای مدت کوتاهی مینشینند.
و باز به پرواز در آمده و با دلی پر از درد، این درد دوری به این سو و آن سو میپرند.
ولی به درون هیچ کاشانه ای نمیروند.
چرا که ما کاشانه داریم ولی تسخیر گشته و سرور این کاشانه به اسارت گرفته شده.
گروهی از مرغ ها را که دژخیمان گرفته، چندی را پر پر کرده و آنچه که مانده، آهسته آهسته در حال کندن پرهایشان هستند.
بیش از هفت ماه است که دروندان با استفاده از زر و زور دژخیمان، شما مولای بزرگوار را به اسارت گرفته و کوشش در خراب کردن کاشانه داشته و کوشش در تفرقه بین فقرا دارند.
لانه هایی ساخته و شاهی قلابی تزیین کرده، تا فقرا، این مرغ های عاشق را جلب آن لانه های دروغین کنند.
این عقب مانده های از خدا بی خبر نمیدانند که:
دلم به عشق گرفتار و جان به مهر گرو
در آمد از درم آن دلفریب جان آرام
سرم هنوز چنان مست بوی آن نفس است
که بوی عنبر و گل ره نمیبرد به مشام
این درد دوری چنان با ما میکند، که دیگر نه بام شناسیم و نه شاخه.
نه این سو رویم و نه آن سو.
بلکه جمع گشته، دل به دریا زده، همه چیز بر هم زنیم و بسوی تو آییم.
با تو و صدای تو زنده ایم.
با اخم و لبخند تو زنده ایم.
با آموزه های تو زنده ایم.
این قلب فقط برای تو میتپد و این جان امانتی است از تو که به تو تحویل داده خواهد شد.
من آن نیم که حلال از حرام نشناسم شراب با تو حلال است و آب بی تو حرام.
مهرداد صیامی