برگ سبز اول ؛ بقلم شرمان بهشتی

225

خانم شرمان بهشتی مطلبی را در صفحه اینستاگرام (sharmane121) شخصی خود منتشر کرده اند که متن آن بشرح زیر است :

سیصد گل سرخ و یک گل نصرانی 

ما  را  ز سر بریده می ترسانی ؟

گر ما   ز سر بریده می ترسیدیم !

در محفل عاشقان نمیرقصیدیم !

 

هو

۱۲۱

اگر پا به عرصه اینستاگرام گذاشتم خطابم به دوستانی است که ممکن است سمپاشیهای عده ای از “افرادمعلوم الاحوال” ذهنشان را غبارآلودکرده باشد، و گرنه میدانم که سخن من کوچکترین تاثیری روی کسانی که “ریگی در کفش دارند” و “مُهر برقلبشان نهاده شده” ندارد.

درمعرفی خود همین بس که بگویم انسانی هستم از جنس مونث که توفیق تشرف به شرف فقر را داشته ام و به همین دلیل اصطلاحا “فقیره” هستم. هویت خودم را از خودم کسب میکنم و نه از “همسر فلانی بودن” یا “دختر بهمانی” یا … مثل تک تک انسانهای کره زمین از خودم هویت مستقل دارم (ناگفته نگذارم که همسر “آزمایش” بودن نه تنها هیچگاه کوچکترین مزیتی برایم نداشته و دنبال آن هم نبوده ام، بلکه از جانب معاندین پیوسته آماج یک مشت فحش و فضیحت و دروغ و افترا و بهتان هم قرارداشته ام که البته کوچکترین تاثیری برمن نداشته است).

این دیدگاه عقب مانده که “وجودیک زن باید دررابطه با شوهر یا پدر یا برادرش تعریف شود!” شایدهنوزدرمیان جماعتی از عقب مانده های تحجرگرا و عصرحجری مردسالار – که تفکرشان به دوران جاهلیت بادیه های عرب تعلق دارد – رواج ناچیزی داشته باشد، ولی فکرمیکنم که امروزه دیگر حتی “خواهران زینب” و “آبجی کماندوها”ی “بسیج” و ” گشت ارشاد” نیز مدتهاست از آن عبور کرده اند.

دررابطه با مقوله حجاب نیزباید بگویم که من هم مثل همه فقیره های دیگر فرزند عصر خود هستم و دستورات مقرر شده مرشد زمان خود – پیربزرگوار حضرت آقای مجذوبعلیشاه – را اجرامیکنم. یعنی درموقع خواندن نماز و همچنین حضور درمجالس فقری حجاب را کاملا رعایت مینمایم. خارج از این اندازه و محدوده برای بنده دستور شخصی جداگانه مقررنشده است (البته اگر روزی حضرتشان شخص بنده را مفتخر به امری از جانبشان بفرمایند و دستور بدهند که  مصلحت میدانند که من در همه جا و بطورکلی “محجبه بشوم”، در آن صورت روسری که سهل است، حاضرم در قلب اروپا با چادر و چاقچور و روبنده زندگی کنم و در نتیجه کلیه فعالیتهای اجتماعی خودم را هم ترک کنم. اما ایشان تا به امروزهیچ دستور خاصی در این زمینه به بنده نفرموده اند).

نقل یک داستان عرفانی

سلطانی در آناتولی شنید که در سرزمین او شیخی زندگی میکند که صدهاهزار مرید دارد. سلطان موقعیت خود را در تهدید دید و دستور به احضار آن شیخ داد و میان آنان چنین پرسش و پاسخهایی رد و بدل شد:

  • شنیده ام که صدهزار فدایی داری؟ آیا این قضیه درست است؟
  • نه به هیچ وجه چنین چیزی نیست. تعدا مریدهای من بیش از یکی و نصفی نیست!
  • پس چه میگویند که تو قادری تمام مردم کشور را برعلیه من بشورانی؟ من باید خودم تحقیق کنم و بفهمم تعدادواقعی طرفداران تو چقدر است!

بعدازآن سلطان به جارچیان امر کرد تا طرفداران شیخ را فرابخوانند که صبح فلان روز در بیرون دروازه شهر گرد بیایند، و خود شیخ نیز در این گردهمایی حضور خواهدداشت. روز موعود فرارسید. به پیشنهاد شیخ،  سلطان فرمان داد تا خیمه و خرگاهی برپا ساختند و چادری برافراشتند و صندلیهای در جلوی چادر قرار دادند و عده ای از سربازان مخصوص نیز در داخل چادر و بیرون چادر به صف شدند. مردم نیز از همه سوی آمدند و به تماشای این صحنه ایستادند. سلطان از کثرت جمعیت که مریدان شیخ بودند نگران شد و به شیخ گفت تو که ادعا داشتی که فقط یکی و نصفی مرید داری! پس این جماعت انبوه چه کسانی هستند؟

شیخ در جواب گفت برای این که واقعیت بر تو مکشوف شود دستور بده تا اعلان کنند که خلافی از سوی من سرزده و باید به مجازات برسم و سر از تنم جدا شود. اما درصورتی مرا از مجازات مرگ حتمی معاف خواهی کرد که فرددیگری قدم پیش بگذارد و سرخودش را فدای شیخش کند و بجای او اعدام شود.

سلطان این پیشنهادرا پذیرفت و جارچی به دستور او همان مطالب را اعلان کرد. همهمه ای به راه افتاد و مدتی گذشت تا این که مردی از میان آن گروه پا پیش گذاشت و گفت این شیخ بزرگوار معلم و مربی معنوی من است و من به او دینی دارم و حالا آماده فداکردن جانم برای نجات جان استادم هستم.

به دستور سلطان آن مرد را به داخل چادر بردند. چنددقیقه که گذشت جوی خون از زیر چادر جاری شد و همه فهمیدند که آن مرد فدایی به شهادت رسیده است. بعد پرده چادر را پس زدند و چند تکه از لباسهای آن فدایی را بر سر نیزه کرده و به همه نشان دادند.

پس از چند دقیقه دوباره سلطان دستور داد تا جارچی اعلام کند این اندازه کافی نیست. شخص دیگری نیز باید جانش را فدیه شیخش کند تا او از مجازات مرگ معاف شود. چه کسی پا پیش میگذارد؟

سکوت همه جا را فراگرفت و نفسها در سینه ها حبس شد. اما این سکوت مدت زیادی به درازانکشید. زنی از جمع مریدان برخاست و خودرا به محل جلوس سلطان وشیخ  رسانده و اظهار آمادگی برای نجات جان مرشد خودش کرد.

پس به امر شاه این زن را نیز به داخل چادر بردند و بعد از دقایقی جوی خون به بیرون چادر جاری شد، و شاه دستور داد تا جارچی اعلان عمومی کند که جمعیت دیگر میتواند با اطمینان خاطر از معافیت شیخ از مجازات متفرق شود و همه به خانه هایشان بازگردند.

وقتی همه رفتند شیخ رو به شاه کرد و گفت:

  • دیدی؟ از میان این جمعیت انبوه من فقط یک مرید و نصفی ارداتمند صدیق داشتم. بقیه همه تماشاچی های مردد بودند و بس!

سلطان گفت:

  • مقصودت آن است که آن مرد یک مرید بود و آن زن یک نصف مرید؟

شیخ فرمود:

  • نه نه! درست برعکس. آن مرد که اول قدم پیش گذاشت یک نصفه مرید بود. مرید کامل همان زن است. چون آن مرد که ابتدا جلو آمد مطمئن نبود که واقعا احتمال مجازات مرگ در انتظارش است. گمان میبرد شاید مورد عفو و بخشش قرارگیرد. اما وقتی لباسهای خونالود او برسر نیزه به همه نشان داده شد، آن زن در حالی پا پیش گذاشت که یقین به شهادت خود داشت. پس او یک مرید حقیقی و صادق بود. سایرین هم فقط سیاهی لشگر بودند نه مریدان صاحب اعتقاد!

در این اثنا سلطان لبخندی زد و فرمود تا آن مرید زن و آن مرید مرد را از زیر چادر به خارج آوردند و به آنها گفت که این نمایش شگفت انگیز،  آزمونی برای من بود که توسط شیخ ترتیب یافته بود و کسی قصد جان آنها را نداشت و خونی ریخته نشد و آن محلول قرمز رنگ و لباسهای بر سر نیزه فقط جنبه نمایشی داشتند.

سقوط از پل صراط به عصر دایناسورها

اگربخواهم این هشت ماهه را در یک صحنه خلاصه کنم میگویم برای درویشها این ایام نمونه ای از ” روزمحشر صغرا ” است و زمان عبور درویشها از پل صراط.

میگویند پل صراط از مو باریکتر و از لبه تیغ برنده تیزتر است. به نظرمن آنچه که یک درویش را از خطرسقوط حفظ میکند تمرکزکامل روی حضرت آقای مجذوبعلیشاه است و گرنه لحظه ای غفلت یا سستی و یا به این و آن توجه کردن باعث لغزش و سرنگونی در قعر ورطه شرک میشود.

اشخاصی که دیرزمانی است از پل صراط به پائین پرتاب شده اند، آنهایی که ریگی به کفشان است، آنهایی که مهربرقلبشان نهاده شده، آنهایی که وجودشان آکنده از تمایل به زر و زور و تزویر است… ازمن ایراد میگیرند که چرا از همسرت دفاع میکنی؟!

آنها همه ارزشها را محدود به چهارچوب روابط زناشویی یا ارباب- رعیتی، و گاه حتی قوانین حاکم بر عصر برده داری ارزیابی میکنند. طولی نخواهد کشید که در این عقب گرد از عصر دایناسورها سر دربیاورند! روی سخنم با آنها نیست چون به زبان دایناسوری آشنایی ندارم. خطابم به دوستانی است که ممکن است در گرد و غباری که تاخت و تاز این موجودات ماقبل تاریخ ایجادکرده ذهنشان مکدر شده باشد و نتوانند به راحتی حق را از باطل تمییز بدهند.

مگر در زمان تشرف به ما دستوراتی مبنی برجوانمردی و دفاع از افراد ستمزده و ضرورت دفاع از مظلوم در برابر ظالم ندادند؟ مگر ما را تشویق به اتحاد با یکدیگر نکردند؟ من اگر از دکترآزمایش حمایتی کردم به این دلیل است که او را سرباز سرسپرده حضرت آقای مجذوبعلیشاه میبینم و وظیفه خود میدانم که به عنوان یک درویش تاآنجا که در توان دارم و از دستم برمی آید از کلیه خواهران و برادران ایمانی ام دفاع کنم. بخصوص آنهایی که در این وانفسا در صف اول جبهه قرارگرفته اند. همانطور که گفتم آنهایی که توجهشان به غیر از پبر و مراد و ولی دوران بوده و دل خودرا به این آن مشغول داشته اند از نظر من از روی پل صراط لغزیده و در غلطیده اند، من به سهم خودم دیگر آنهارا در زمره خواهران و برادران فقری خودم ارزیابی نمیکنم. نه آنها را و نه بزرگترهایشان را.

نظرات طرح شده در این یادداشت الزاماً بازتاب دیدگاه اینفوصوفی نیست.