برگ سبزی تحفۀ درویش؛ فصل بازگشت ” فتوت و عیاری ” به تصوف

۷۴۹

بقلم برادر مکرم ایمانی آقای یحیی خوشمرام

 

بمناسبت سالروز میلاد پربرکت مولای معظم حضرت دکتر نورعلی تابنده مجذوبعلیشاه در گاهشمار قمری

هو

۱۲۱

“ضحاک پسر مرداس و فرمانروای دشت نیزه وران بود که پس از کشتن پدرش  بر تخت نشست. جمشید که در آن موقع پادشاه ایران بود به سبب  خودبینی و غرور، فرّه ایزدی را ازکفداده بود . لاجرم ایرانیان به سراغ ضحاک رفته  او را به پادشاهی  بر خویش برگزیدند. اما بعدا با بوسهٔ ابلیس، بر دوش ضحاک دو مار می‌روید. ضحاک آن‌ها را نشانهٔ ساحری خود قلمداد کرده  و با ایجاد هراس در دل مردم برآنها حکومت می کند.

چون ۸۰۰ سال از پادشاهی  ضحاک بگذشت  آن مارها دردناک شدند و ضحاک بی‌قرار شد. پس دوباره ابلیس در لباس طبیبی حاذق به بالین آمد و گفت: “تناول روزانۀ  مغز مردان جوان علاج درد توست ” دستور ابلیس هر روز دو مرد جوان را می‌کشتند و مغز سر ایشان را خوراک آن مارها می‌نمودند. بدینگونه شد که  همهٔ مردم ایران از کردار او به ستوه آمدند.

در این زمان در بابل تختگاه ضحاک، مردی کاوه نام آهنگری می‌کرد که دو پسر داشت.. مأموران ضحاک هر دوی آن‌ها را در یک روز دستگیر کرده به نزد ضحاک بردند و ضحاک دستور به کشتن آن دو داد.

چون کاوه از نیت ضحاک آگاهی یافت به بازار شهر آمد و بخروشید، کمک خواست و آن پوست چرمی را که پیش بند آهنگری بود بر سر چوبی بست و عَلَم بلند کرد و فریاد دادخواهی رهایی سر داد. بعدها آن بیرق به نام درفش کاویانی در اذهان باقی ماند. مردم چون از ضحاک به ستوه آمده بودند گرد کاوه جمع شده و بسیاری از مردم به کمک او شتافتند. آوازهٔ قیام کاوه بر ولایات پیچید. از هر شهری آزادگان و جوانمردان  به گرد او جمع شدند که جملگی دلی پر از ضحاک داشتند.”

*** 

سرگذشت کاوۀ آهنگر که از اجزاء جدا ناشدنی تاریخ این سرزمین بوده  ، و ما آن را با اندکی تلخیص از ویګی پدیای فارسی برگرفتیم،  بخوبی نشان می دهد  و ثابت می کند که جوانمردی عمری به درازای تاریخ ایران زمین دارد .

اگر چه شاید نتوان کاوۀ آهنگر را بعنوان نخستین جوانمرد این سرزمین نامید ، بی شک بعنوان نخستین نماد مکتوب جوانمردی در تاریخ فرهنگ ما به ثبت رسیده است .

این داستان بسیار معروف که صورت منظوم آن در شاهنامۀ حکیم ابوالقاسم فردوسی طوسی نیز مفصلاً ذکر شده است شاهدی  است بر ریشه دار بودن  جوانمردی در فرهنگ باستانی  مردمان ایران زمین .

پس از ورود اسلام به ایران جوانمردی همچنان به حیات خود در دل و ذهن ایرانیان ادامه داد. بی شک  در دوران پس از ورود اسلام به ایران فتوت از اجزاء جداناشدنی تصوف گردید . اگرچه از  مفهوم جوانمردی گاه با نام فتوت و  گاه با نام عیاری یاد شده است ونیز اگرچه هر سه اصطلاح ، نمود ها ی یک مفهوم یگانه می باشند ، ولی میان این سه اصطلاح تفاوتی باریک است که نباید از آن غفلت شود.

جوانمردی مفهومی فطری و مشترک در میان همه انسانهاست که نسبتی مستقیم با انسانیت دارد . بدین لحاظ جوانمردی و دشمنی با ستمگری از اصول فطری “انسانیت ” است حال آنکه”فتوت”  صورت قاعده مند یا به اصطلاح امروز “فرمولبندی ” شدۀجوانمردی در” مکتب تصوف” است. جوانمردی امری فطری و بالقوه  است و با پروش در مکتب تصوف و “عمل به دستورات ”  ، بالفعل شده  بدل به فتوت می شود و متناظراً ،شخص جوانمرد با پیروی و اطاعت از اومر مرشد خود ، “فتی ” می شود.

“عیاری” اما به تعبیری  ظهور و تجلی اجتماعی وجهۀ اجتماعی فتوت است ؛ یاری “فتیان” به یکدیگر در دشمنی با ستمگری منجر به ظهور اجتماعی مسلک عیاری است  چنانکه مرحوم  ملک الشعرای بهار اعتقاد داشته‌است که لفظ عیار همان «ای‌یار» فارسی و «ادییار» پهلوی است.

البته تاریخ عیاری در ایران برابر برخی منابع به دوران هخامنشیان باز می گردد برای مثال اگرچه داستان معروف “سمعک عیار” در قرن ششم هجری کتابت شده ، ولی حضور  پهلوانان و شخصیت های جوانمرد با نامهای باستانی ایرانی  در این داستان ، بخوبی نشاندهندۀ آن است که اصل داستان به سده ها پیش از اسلام باز می گردد و این باور را تقویت می کند که این داستانی است قدیمی که سینه به سینه منتقل شده تا عاقبت در قرن ششم هجری کتابت شده  است و بر این اساس ، می توان نتیجه گرفت که عیاری مکتبی ایرانی با سابقه ای قدیمی تر از ورود اسلام به ایران است .

در دوران بعد از ورود اسلام به ایران ، روزگار صفاریان را می توان  دوران اوج عیاران به شمار آورد بویژه آنکه  یعقوب لیث صفاری خود یکی از عیاران بود و با شیوه های عیاری و همچنین به یاری عیاران توانست برایران مسلط شود.

بعد از روزگار صفاریان نیز مکتب عیاری به حیات خود در این سرزمین ادامه داده و نهایتاً از طریق امتزاج با تصوف اسلامی به عنصری جدایی ناپذیر در مکتب تصوف بدل گردید بنحوی که شیخ نجم الدین کبری در کتاب مستطاب ” مرصاد العباد ” آنجا که از ضرورت وجود بیست صفت در وجود  سالک سخن می گوید  تا سالک بتواند به خدمت پیر در آید ، “فتوت” را  بعنوان دهمین و  “عیاری” را بعنوان چهاردهمین صفت ذکر می کند :

در عشق یار بین که چو عیار می رویم

سر زیرپا نهاده چو شطار می رویم

در نقطۀ مراد بدین دور ما رسیم

زیرا بسر همیشه چو پرگار می رویم

جانرا فدای یار گرانمایه کرده ایم

ور حکم می کند بسر دار می رویم

مرگ ار کسی فروشد بجان همی خریم

عیّار وار زانکه بر یار می رویم

ما را چه غم ز دوزخ با خلدمان چه کار؟

دلداده ایم ما بر دلدار می رویم

اصول عیاری با جوانمردی و فتوت یکی است : مرّوت، ایثار، فداکاری، یاری مظلومان و بی پناهان، شفقت به خلق، وفای به عهد و بالاخره خود شکنی ؛ عمل به همین دستورات است که  موجب تکامل جوهری می گردد .

بنابراین فتوت و جوانمردی همواره از اصول جدا نشدنی تصوف بشمار می رفته است . حال این که چه شد که درطی  سده های اخیر این وجهۀپرافتخار تصوف کمرنگ شد تحقیقی جداگانه را می طلبد ولی به جرآت می توان گفت که یکی از دلائل اصلی انحطاط جامعۀ ایران همین افول ارزشهای فتوت و جوانمردی در سرزمین ما بوده است  .

خیال زلف تو پختن نه کار هر خامیست

که زیر سلسله رفتن طریق عیاریست

این مقدمه از آن جهت ذکر شد تا به منکران فعالیتهای جوانمردی و فتوت یادآوری شود که فعالیتهای جوانمردی و مبارزه با ستمگری که شخص جناب آقا دکتر نور علی تابنده حضرت آقای مجذوبعلیشاه قطب جلیل القدر سلسلۀ نعمت اللی گنابادی سلطانعلیشاهی بدانها مبادرت ورزیده اند  ، برخلاف آنچه که  از سوی دشمنان ایشان تبلیغ می شود هرگز بدعت یا نوآوری در تصوف ایران نبوده بلکه ، درحقیقت ، زنده کردن یک اصل فراموش شده ولی بسیار مهم در  تصوف و درویشی بوده است .

چون کنم معشوقه عیار آمدست

دشنهً برکف به بازار آمدست

دشمنان دانا و دوستان نادانی که حضرتشان را متهم به انجام فعالیتهای سیاسی می کنند در اصل خود دچار سیاسی بازی شده اند چرا که یا با  سفسفطه (توسط دشمنان ) یا با نادانی ( ازسوی دوستان ) از معنی حقیقی و علمی “سیاست ” غافل شده و حتی به دستورات صادره در این زمینه نیز به نظر سطحی و گذرا نگریسته  “وهم” را بر خرد رجحان داده اند . و این متاسفانه از عوارض “ظاهرگرایی”  و  “قشری گری” رایجی است که از چهل سال پیش همچون سرطان در تمامی اندامهای  جامعۀ ایران رسوخ کرده و آحاد جامعه را از ” تفکر” عمیق در امور  باز می دارد.

لذا باید توجه داشت که به لحاظ فنی و آکادمیک “سیاست ” عبارت است از انجام فعالیتهایی در جهت مشارکت در قدرت . بعبارت دیگر همانگونه که اشاره رفت سیاست علم توزیع قدرت در جامعه است . دریک جامعه باز چنین مشارکتی موجه و حتی گاه ضروری است ولی دریک نظام سیاسیبسته ، چنین مشارکتی می تواند هزینه هایی  را برای مشارکت کنندگان در بر داشته باشد.

لذا متقاضیان مشارکت در قدرت ، معمولا بشکلی ناخواسته در برابر دو راهی خشونت یا فساد قرار می گیرند بدین معنی که  یا باید با حاکمان وارد مبارزه “خشن ” شوند و یا اینکه با تن دادن به “فساد”به طمع شراکت در قدرت موجود ، در ستمی که از سوی صاحبان قدرت به  به جامعه اعمال می شود ، شریک گردند.

البته ناگفته پیداست که این هر دو راه این دوراهی ره به دوزخ می برد  و درهیچکدام خیر و صلاحی  نیست البته  این حالت  گوشه نشینی بهتر است:

آنانکه به کنج عافیت بنشستند

دندان سگ و “دهان مردم” بستند

کاغذ بدریدند و قلم بشکستند

وز دست زبان حرف گیران رستند

در این حالت همانگونه که بزرگان فرموده اند : درویش هرگز در سیاست “کثیف” یا سیاست “معاویه ” ای چه “له ” و چه “علیه” وارد نمی شود و لجن را برای زاغان و مرغان لجن خوار وا می گذارد.

ولی وارد نشدن به سیاست مقوله ای است  ” ابراز دشمنی با ستمگری ” مقوله ای است دیگر.

اگر چه در جوامع بسته  فعالیتهای جوانمردی  آزاداگان و جوانمردان که لزوما و ناچارا به احقاق حق مظلومان و ستمدیدگان بر می خیزند ،  معمولا و گاه به عمد  از سوی صاحبان قدرت مطلقه به حساب فعالیتهای سیاسی گذاشته می شود و مجازاتی همانند و گاه حتی سنگین تر از مجازات فعالان سیاسی را در پی دارد ، اما هرگز ماهیت فعالیتهای مدنی همانند ماهیت فعالتیهای سیاسی نیست و لذا اجتناب و دوری از فعالیتهای سیاسی هرگز به معنی تعطیلی فعالیتهای مدنی و حقوق بشری نمی باشد.

باید توجه داشت که در جوامع قدیم سرزمین ما نیز عیاری و طراری را به یک چوب می راندند ولی طراری کجا و عیاری کجا؟

محبوس چرا شدم، نمیدانم

دانم که نه دزدم  و نه عیارم

البته ممکن است برای مدتی موقتی  الزاما فعالان مدنی با فعالان سیاسی دریک مسیر قرار گیرند ولی این به معنی یکی بودن ماهوی این دو نیست.

جناب آقای دکترنورعلی تابنده مجذوبعلیشاه قطب جلیل القدر سلسلۀ نعمتاللهی گنابادی پیش از آنکه در سال۱۳۷۵ زعامت دراویش سلسلۀگنابادی را در کف با کفایت خویش گیرند سالها بعنوان یکی فعالان قدیمی و پیشکسوت در زمینۀ حقوق بشر، درگیر فعالیتهای جوانمردی و فتوت و به تبع، مبارزات مدنی و مسالمت آمیز با ستمگری در دفاع از ستمدیدگان بوده اند همانگونه که پدر بزرگوارشان در رسالۀ شریفۀ پند صالح مرقوم فرمودند که مومن باید دشمن ستمگری باشد و این فرمایش را در دو جای این رسالۀ شریفه تکرار فرمودند ، ایشان نیز که “مجذوب” مطلق مرداشان بودند به این فرمان عمل کرده و از حدود چهل سال پیش فعالیتهایشان را برای بازگرداندن عنصر فراموش شده فتوت به تصوف آغاز کردند. ایشان که از قضات بسیار خوشنام و سرشناس دادگستری بشمار میرفتند ،پس از بازنشتسگی به وکالت افتخاری روی آورده دفاع حقوقی بسیاری از ستمدیدگان و مظلومین را در هر دو نظام حکومتی سابق و لاحق افتخاراً برعهده گرفتند که یکی از درخشانترین نمونۀ این جوانمردی ها ،تقبل وظیفۀوکالت در پروندۀ مرحوم عباس امیرانتظام بود که در نهایت موفق شدند تا از اجراء حکم ظالمانه اعدام که توسط دادگاه انقلاب برای موکل ایشان صادر شده بود،جلوگیری نمایند.

جناب آقای دکتر نورعلی تابنده ، بهمراه۱۲ تن از سرشناسان دیگر ملی از اعضاء موسس ” جمعیت دفاع از آزادی وحاکمیتملت ایران” بودند که در سال ۱۳۶۹ هجری خورشیدی ، نامۀ معروف به ” نود امضایی ” را به رئیس جمهور وقت ارسال کرد. متاسفانه حاکمیت تاریک اندیش ، حتی خیر خواهی ناصحان را نیز بر نتافت و ایشان را بهمراه ۲۲ تن از امضاء کنندگان دیگرآن نامه ،درهمان سال دستگیر کرده و تحت شدیدترین فشارهای ناشی از “شکنجۀ سفید ” قرار داد که در نتیجه همسرگرامی شان که بسیار مورد علاقۀ ایشان بود در اثر سکتۀ ناشی از فشارهای روحی ، دار فانی را وداع گفته و جناب آقای دکتر نورعلی تابنده از سوی حاکمیت وقت ناجوانمردانه حتی امکان حضور در مراسم بخاک سپاری همسر گرامی  خویش را نیز نیافتند.

ایشان پس از تقبل مسئولیت خطیر ارشاد دراویش گنابادی ، بارها اعلام کرده اند که درویشی از بازی های سیاسی برکنار استولی یک درویش بعنوان یک شهروند می تواند و باید در تعیین سرنوشت خودش دخالت سالم و موثر داشته باشد. در این راستاو بعنوان قدرشناسی از مواضع اتخاذ شده توسط شیخ شجاع آیۀ الله مهدی کروبی در مقابل تهاجمات بی امان و تخریب های سریالی اماکن عبادی دراویش ، بویژه تخریب “حسینیۀ شریعت” در قم ، جناب آقای دکتر نورعلی تابنده دراویش گنابادی را دعوتکردند تا ضمن شرکت در انتخابات ریاست جمهوری سال ۱۳۸۸ به نامزدی آقای شیخ مهدی کروبی رای می دهند .

پرواضح است که فعالیتهای جوانمردی حضرتشان هرگز به شائبه های سیاسی آلوده نبوده بلکه با هدف “یاری ستمدیدگان” و “دشمنی با ستمگری ” که از اصول فطری بشریت بوده  و در رسالۀ شریفۀ پند صالح هم جز صفات مومنین قلمداد شده است صورت پذیرفته اند .

کسانی که براین باورند که چون ساحت تصوف از بازی های سیاسی برکنار است پس دراویش هم نباید از حقوق ستمدیدگان دفاع کنند نه از جوانمری بویی برده اند و نه معنی سیاست را درست  فهمیده اند. حال باید دید تکلیف چیست ؟

آیا باید منتظر فرمان بزرگانمان باشیم با اینکه می دانیم ایشان همگی تحت شدید ترین فشارهای امنیتی هستند و نمی توانند آزادانه در این اظهار نظری بکنند ؟ یا باید خودمان با “شناخت درونی” که به تک تک ما عنایت شده  تکلیف خود را یافته بدان  عمل کنیم؟

پاسخ این سوال روشن است بزرگان ما بارها فرموده اند که دفاع امری فطری است و محتاج اجازه نیست .

سرفداکردن و چون عیاران

جان به کف بر در جانان رفتن

قرآن کریم نیز در سورۀ توبه اینگونه فرموده است :

لا یَسْتَأْذِنُکَ الَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَالْیَوْمِ الْآخِرِ أَنْ یُجَاهِدُوا بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنْفُسِهِمْ وَاللَّهُ عَلِیمٌ بِالْمُتَّقِینَ ﴿۴۴﴾ إِنَّمَا یَسْتَأْذِنُکَ الَّذِینَ لَا یُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَالْیَوْمِ الْآخِرِ وَارْتَابَتْ قُلُوبُهُمْ فَهُمْ فِی رَیْبِهِمْ یَتَرَدَّدُونَ ﴿۴۵﴾

ترجمه : ” کسانى که به خدا و روز بازپسین ایمان دارند در جهاد با مال و جانشان از تو عذر و اجازه نمى‏ خواهند و خدا به حال تقواپیشگان داناست (۴۴) تنها کسانى از تو اجازه مى‏ خواهند  که به خدا و روز بازپسین ایمان ندارند و دلهایشان به شک افتاده و در شک خود سرگردانند (۴۵)

از نظر قرآن کسانی که درشک هستند برای مبارزه با ستمگری به دنبال “اجازه” می گردند.

البته متقابلاً  گروهی هم هستند که به زبان حال به این مقال مرتنمند :

دوش چه خورده‌ای بگو ای بت همچو شکرم

تا همه سال روز و شب باقی عمر از آن خورم

یا علی

یحیی خوشمرام