متن نوشتاری شرح و تفسیر آیاتی از قرآن مجید: سوره توبه ، توضیح آیاتی در باره هجرت

بیانات مأذون دانشمند و اسلام شناس برجسته جناب آقای حاج دکتر سید مصطفی آزمایش در جلسه فقری شب جمعه مورخ نهم خرداد ۱۳۹۸

۴۰۷

هو

۱۲۱

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم

لَقَدْ نَصَرَکُمُ اللَّهُ فِی مَوَاطِنَ کَثِیرَهٍ وَیَوْمَ حُنَیْنٍ إِذْ أَعْجَبَتْکُمْ کَثْرَتُکُمْ فَلَمْ تُغْنِ عَنْکُمْ شَیْئًا وَضَاقَتْ عَلَیْکُمُ الْأَرْضُ بِمَا رَحُبَتْ ثُمَّ وَلَّیْتُمْ مُدْبِرِینَ ﴿۲۵﴾

ثُمَّ أَنْزَلَ اللَّهُ سَکِینَتَهُ عَلَى رَسُولِهِ وَعَلَى الْمُؤْمِنِینَ وَأَنْزَلَ جُنُودًا لَمْ تَرَوْهَا وَعَذَّبَ الَّذِینَ کَفَرُوا وَذَلِکَ جَزَاءُ الْکَافِرِینَ ﴿۲۶﴾

أَلَا تُقَاتِلُونَ قَوْمًا نَکَثُوا أَیْمَانَهُمْ وَهَمُّوا بِإِخْرَاجِ الرَّسُولِ وَهُمْ بَدَءُوکُمْ أَوَّلَ مَرَّهٍ أَتَخْشَوْنَهُمْ فَاللَّهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشَوْهُ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ ﴿۱۳﴾

قَاتِلُوهُمْ یُعَذِّبْهُمُ اللَّهُ بِأَیْدِیکُمْ وَیُخْزِهِمْ وَیَنْصُرْکُمْ عَلَیْهِمْ وَیَشْفِ صُدُورَ قَوْمٍ مُؤْمِنِینَ ﴿۱۴﴾

الَّذِینَ آمَنُوا وَهَاجَرُوا وَجَاهَدُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنْفُسِهِمْ أَعْظَمُ دَرَجَهً عِنْدَ اللَّهِ وَأُولَئِکَ هُمُ الْفَائِزُونَ ﴿۲۰﴾

إِلَّا تَنْصُرُوهُ فَقَدْ نَصَرَهُ اللَّهُ إِذْ أَخْرَجَهُ الَّذِینَ کَفَرُوا ثَانِیَ اثْنَیْنِ إِذْ هُمَا فِی الْغَارِ إِذْ یَقُولُ لِصَاحِبِهِ لَا تَحْزَنْ إِنَّ اللَّهَ مَعَنَا فَأَنْزَلَ اللَّهُ سَکِینَتَهُ عَلَیْهِ وَأَیَّدَهُ بِجُنُودٍ لَمْ تَرَوْهَا وَجَعَلَ کَلِمَهَ الَّذِینَ کَفَرُوا السُّفْلَى وَکَلِمَهُ اللَّهِ هِیَ الْعُلْیَا وَاللَّهُ عَزِیزٌ حَکِیمٌ ﴿۴۰﴾

در مجموع ، آیاتی[۱] که به سمع شما عزیزان رسید به یکدیگر مربوط بوده و مجموعا تابلویی را تصویر می کنند که در قرآن مجید در باره طرحی که مخالفین دعوت رسول اکرم صلی الله علیه و اله وسلم چیده بودند و مکری که بر علیه رسول اکرم کرده  بودند ونیز چگونگی خنثی شدن این مکر و این طرح ، ارائه شده است و در این  رابطه نکاتی بصورتی فشرده و خیلی خلاصه خدمتتان عرض می شود.

در طول سیزده سالی که رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در مکه اقامت داشتند و مردم را به توحید دعوت می فرمودند ، عده ای به ایشان ارادت پیدا کرده و نصایح و توصیه های حضرتشان را بکار بسته و دست از بت پرستی و نیز کردارها و رفتارهای دوران جاهلی کشیده مسلمان شدند و بعبادت خدای یگانه روی آوردند و البته  این موضوعی نبود که اشراف و قدرتمداران قریش آن را تاب بیاورند.

و این افراد عموماً ناچار به ترک مکه شدند و به حبشه عزیمت کردند چراکه در آنجا حکومتی برپا بود که خودش را پیرو تعالیم عیسی فرزند مریم علیه السلام و صلوه و در نتیجه  حارس ، حافظ  و نگهبان آموزشهای عیسی و کتاب انجیل می دانست. لذا آنها رفتند و آنجا پناهنده شدند و بعد گروهی از طرف کافران و منکران قریشی به دنبال آنها به آنجا رفتند تا ایشان را  از حبشه تحویل گرفته به جزیره العرب بازگردانند که پادشاه حبشه مخالفت کرد و حاضر نشد آنها را بازگرداند و به آنها پناه داد . اما طبیعتاً آنها هنگامی که در حبشه بودند بطور فردی زندگی می کردند و در گوشه ای که به آنها اختصاص داده شده بود بطور جمعی عبادت می کردند و با کسی هم کاری نداشتند اما حق فعالیتی بر علیه مناسباتی که در قریش بود نداشتند و زندگی آرامی را می گذراندند اما در دلشان توفانی برپا بود که چطور بتوانند به رسول اکرم کمک کنند و پیغمبر صلی الله علیه و اله و سلم در آن ایام در شعب ابی طالب در تبعید و نفی بلد بسر می بردند و در ایام اقامت در آنجا که دوران بسیار بسیار سختی بود ، همسر گرانقدر و ارجمندشان خدیجه خاتون و سپس عموی دلاور و یکتاپرستشان جناب ابوطالب چشم از جهان فروبستند و پیغمبر ظاهرا تنها تر از گذشته شدند.

بهر صورت ، در این شرایط بود که موقعیت جدیدی فراهم شد. مردم شبه جزیره عرب برای حج و ایام حج از چهار گوشه شبه جزیزه عربستان می آمدند به مکه حج بجا می گذاشتند و دوباره به شهرهای خود باز می گشتند و بهمین شکل گروهی نیز از مدینه می آمدند و حج می گذاشتند و باز می گشتند . اعراب ساکن مدینه به دو قبیله اوس و خزرج تعلق داشتند و آنجا در جوار قبائل یهودی زندگی می کردند . یهودیان اهل کتاب بودند ، تورات داشتند و متون کهن را می خواندند ، فرزندانشان به مدرسه می رفتند ، خط یاد می گرفتند و سرچشمه های خاص فرهنگ آمیخته با آموزشهای دینی وجود داشت .

اما مردم مدینه از دو قبیله اوس و خزرج بت پرست بوده از سنتهای جاهلی پیروی می کردند و چنانکه گفتم برای برگزاری مراسم حج هر سال به مکه سفر می کردند. در همان دوره ای که آنها برای حج به مکه می آمدند پیغمبر اکرم هم با حاجیان گفتگو می کردند و آنها را از ادامه بت پرستی و شرک به خداوند یکتا باز می داشتند  و می فرمودند که درست نیست که خانه کعبه ، خانه خدا جایگاه بتان شده و ایشان در این رابطه نصیحت کرده و به توحید دعوت می کردند. برخی از این اشخاص که از مدینه آمده بودند به سخنان پیغمبر علاقه مند شدند و برآن شدند که با پیغمبر “بیعت توحیدی” کنند که در تاریخ به نام “حلف النساء ” مشهور شده است. “حلف ” به معنی پیمان و “نساء” به معنی زنان می باشد و این پیمان  میان مردم مدینه و پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم بطور پنهان از چشم مکیان در ناحیه ای به نام “عقبه” در مکه در پایان حج بسته شد و به پیمان “عقبه الاولی” مشهور شد .

اینجا مجموعه کسانی که با پیغمبر پیمان بستند داوزده تن  بودند و یک خانم به نام “افراء” دختر ” عبیدبن ثعلبه” نیز همراه دیگران در آنجا حضور داشت  و یکی از دلائلی که این پیمان را به نام پیمان زنان یا “حلف النساء” نامیده اند حضور “افراء بنت عبید بن ثعلبه ” بوده است  و البته آن پیمانی بود نه به منظور جنگ .

در این جمع ۱۲ نفره ده نفر “خزرجی”  بودند و دو نفر هم از قبیله “اوس” که همگی مسلمان شده متعهد شدند که دست از کردارهای جاهلی بردارند. آنها نماز خواندن را یادگرفتند و قرار بر این شد که بازگشته در مدینه مستقر شوند و در ساعات مخصوص نماز های یومیه ،نمازشان را بخوانند از میان آنها ، پیغمبر یک تن را معین فرمود که دیگران به او اقتداء نمایند .

 

سایر مردم از قبیله های “اوس” و “خزرج” که در این مورد مطلع شده بودند به نزد تازه مسلمانها می رفتند و با آنها صحبت می کردند و در ضمن آنها می پرسیدند که  شما مشغول به چه کاری هستید ؟ این کارها جدید است در عهد عتیق این کارها نوشته نشده و یهودیان این کارها را نمی کنند ، از مسیحیان هم ما اینگونه نشنیدیم و این چیست ؟ آنها پاسخ می دادند که ما به محمد بن عبدالله که در مکه زندگی می کند پیوسته ایم و با او بیعت کرده و در بیعت او می باشیم و اسلام آورده ایم .

بدین ترتیب مردم مدینه نیز کم کم با این روش آشنا شدند تا اینکه در سال بعد ، گروه بیشتری از مردم مدینه بعنوان حج ، به مکه سفر کرده و پس از اتمام مراسم حج با پیامبر دیدار کرده با او پیمان بستند که بعداً  به پیمان “عقبه الثانیه” مشهور شد .

آنها مجموعاً هفتاد و پنج تن بودند که شامل هفتاد و سه مرد و دو زن از دو قبیله اوس و خزرج بودند و بهنگام بازگشت ، پیامبر به ایشان فرمودند که شما از میان خودتان دوازده تن را بعنوان “نقباء اثنی عشر” انتخاب کنید که نُه نقیب از قبیله خزرج و سه نقیب نیز از قبیله اوس انتخاب کردند و آنها با رسول اکرم بیعت کرده اسلام آوردند. از سوی دیگر جناب عباس عموی رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم نیز با آنها اتمام حجت کرده خاطرنشان ساختند که پیامبر درآنجا و در میان مردم خودشان عزیز هستند اگر چه اکثریت منکر ایشان هستند اما خانواده و عشیره ایشان و بنی هاشم دوستدار ایشان بوده جان برایشان فدا می کنند و اضافه کردند  مبادا  شما بر علیه او حیله و خدعه کنید و راه خیانت در پیش گیرید و اگر واقعاً مرد پیمان هستید با ایشان پیمان ببندید نه اینکه اگر آنجا بر علیه شما توطئه ای شد ، شما زیرپایتان سست شود و بخواهید که محمد را بفروشید و آنها در پاسخ گفتند که ما هرگز دست از آیین جوانمردی نخواهیم کشید و تا انتهاء پای کار ایستاده ایم . آنها سپس با پیغمبر بیعت کردند به این ترتیب که با پیغمبر دست می دادند یعنی دست راستشان را در دست راست پیغمبر می گذاشتند و متعهد می شدند که موحد باشند، خدای یگانه را بپرستند، برای خدا شریک قائل نشوند ، دیگر بتها را نپرستند ، دروغ نگویند کارهای خطا نکنند ، حقوق مردم را به رسمیت بشناسند و نمازهای یومیه را نیز بخوانند. آنها به رعایت انجام همه این امور تعهد کردند  و پیامبر نیز یک تن را از میان خودشان معین کردند که بقیه پیشت سر او نماز بخوانند و اگر مورد اختلافی پیش آمد به او رجوع کنند  ونیز نقباء را مأمور کرد تا با سایر مردم در آنجا صحبت کرده آنها را نیز به راه توحید دعوت نمایند .

آنها بدین ترتیب با پیامبر بیعت کردند و زنان نیز اینگونه بیعت می کردند که نخست به فرمایشات پیامبر اکرم گوش فرا می دادند و بعد می گفتند که شنیدیم و پذیرفتیم “سمعنا و اطعنا” و متقابلاً پیغمبر هم می فرمودند که بسیار خوب شما از این لحظه در قید بیعت من هستید ومی توانید بروید.

سپس این هفتادو پنج نفر به مدینه بازگشتند و پس از مدتی از مدینه به مکه وبه اشراف قریش ، کافران ، و دشمنان رسول اکرم خبر رسید که اگر چه شما در مکه توانسته اید ارتباطات پیامبر را کاملا مهار کرده مانع گسترش دین محمد در آنجا شوید واگرهم هواداری داشته یا اسیرش کرده اید و او را وادار به ترک مکه کرده اید که در نتیجه گروهی به حبشه رفته و گروهی نیز به جاهای دیگر فرار کرده اند ، اما کار دعوت محمد در مدینه در حال بالاگرفتن است و شمار مسلمانان در میان “اوس” و خزرج” در حال زیاد شدن است.

وقتی که این خبر به اشراف قریش رسید احساس خطر کردند و دلیلیش هم این بود که بر خلاف حبشه که یک حکومت دینی در آنجا برقرار بود ، و اینها اگرچه نتوانسته بودند پناهندگان مکی را پس بگیرند و بازگردانند، اما حداقل به این درجه از توافق با حبشیان  دست یافتند که تازه مسلمانان مکه که به حبشه پناه برده اند ، اعتقادات خود را در آنجا تبلیغ نکنند و گسترش ندهند و  در حقیقت آن سیستم امنیتی که در آنجا بود مانع شد که آنها در آنجا بتوانند رشد کنند .

اما در مدینه چنین سیستمی وجود نداشت چون در مجموعه قبائلی که در آنجا زندگی می کردند هر یک به شیوه خودش زندگی می کرد و البته بین قبائل “اوس” و “خزرج” هم اختلاف و مرافعه تاریخی وجود داشت و گوش به حرف یکدیگر نمی دادند و یهودیان نیز روش خاص خودشان را داشتند.

در مجموع به این دلائلِ مشخص بود که قریش متوجه این نکته شد که نمی تواند دعوت رسول اکرم را در مدینه مهار کند و مشاهده کرد که این دعوت در مدینه در حال ریشه دواندن و قدرت گرفتن است .  این بود که تصمیم گرفت دورهم جمع شده رایزنی کنند تا ببینند چگونه می توانند مانع از این شوند که پیغمبر اکرم در موقعیتی که در حال کسب آن هستند ، تثبیت شوند .

در اینجاست که در واقع زنگ پایان دوران توقف رسول خدا در مکه بصدا در می آید . سران قریش به دارالندوه که محل تجمع ریش سفیدان قریش با سن  بالای چهل سال بود و از تأسیساتی بشمار می رفت که قصی بن کلاب جد اعلای رسول اکرم ایجاد کرده بود،  رفتند .

آنها در آنجا جمع شده و در خصوص خطرات نضج گرفتن توحید و یکتاپرستی برای خودشان و برای تجارتشان گفتگو کردند و به این نیتجه رسیدند که اگر اسلام در هر نقطه عربستان پای بگیرد الگویی خواهد شد که موجب جذب بردگان از مکه و از دیگر شهرهای عربستان به آن نقطه خواهد شد و چراکه اصول بینادین اسلام مخالف بردگی و برده داری است و آزادی فطری را مبناء قرار داده  قصد آن دارد تا پرچم آزادی و حقوق اساسی  انسان را برافرازد  است. لذا ما بهیج قیمتی  نباید بگذاریم که این پرچم برافراشته شود و در حال حاضر این مسئله بیرون مرزهای امنیتی ماست و ما باید حتماً برای آن چاره ای اندیشیم.

از سوی دیگر رسول اکرم صلی الله می دانستند که قریش هر تصمیمی که بخواهد در مورد ایشان بگیرد بنابر سنتی که داشت ،باید در دارالندوه و پس از گفتگوهای که بین ریش سفید ها صورت می گیرد این تصمیم اتخاذ شود ، بهمین دلیل چند نفر را معین فرموده بودند که در اطراف و در داخل  دارالندوه  رفت و آمد کنند تا از گفتگوها کسب خبر کرده و آنها را مخفیانه به اطلاع رسول اکرم برسانند . نهایتاً دریکی از این گفتگوها شخصی که به قریش تعلق نداشت و از بیابان آمده بود و به او پیرمرد نجدی می گفتند – نجد به معنی بیابان است – به جمعیت حاضر در دارالندوه ملحق شد و پرسید که شما در چه موردی گفتگو می کنید و آنها گفتند و در حال صحبت در مورد محمد هستیم و می خواهیم تکلیف کار خودمان را با او مشخص کنیم .

پیرمرد نجدی اظهار کرد که من هم در احساس خطری که می کنید نظری مشترک با شما دارم و تصور می کنم که بقاء محمد برای آینده مناسبات اجتماعی که اجداد ما داشته اند خطرناک است و باید مانع او شد .پس بهتر است با هم گفتگو کنیم تا من هم نظراتم را ابراز کنم.

متعاقباً آنها جسله ای ترتیب داده و شروع کرد با هم دیگر صبحت کردن  و صبحتهایی که در این بین مطرح شد در قرآن مجید نیز بیان شده است. چنانکه می فرماید : ” وَإِذْ یَمْکُرُ بِکَ الَّذِینَ کَفَرُوا لِیُثْبِتُوکَ أَوْ یَقْتُلُوکَ أَوْ یُخْرِجُوکَ وَیَمْکُرُونَ وَیَمْکُرُ اللَّهُ وَاللَّهُ خَیْرُ الْمَاکِرِینَ “[۲]. نشستند که طرح بریزند “… وَیَمْکُرُونَ…”  طراحی کنند یعنی برعلیه تو نقشه ای بکشند – خطاب به رسول اکرم می فرماید – “…وَیَمْکُرُ اللَّهُ…” و خدا هم همزمان طرح خودش را می ریخت “… وَاللَّهُ خَیْرُ الْمَاکِرِینَ ” و طرح خداوند همیشه بهترین طرح است و خداوند بهترین طرحها را طراحی می فرماید .

اما طرح آنها چه بود ؟ ” وَإِذْ یَمْکُرُ َ… ” این بود “…بِکَ… ” بر علیه تو ، چه کسانی ؟ “… الَّذِینَ کَفَرُوا… ”  کفّار، مخالفان ،دشمنان ،منکران، مشرکان  که در قبال تو یکی از این سه کار را بکنند : “… لِیُثْبِتُوکَ…” یعنی یحبسوک تو را بگیرند و حبس کنند یا حصرت کنند ، آزادی ات را از تو سلب کنند و تو را زنده در زیر نظر خودشان و در مهار کامل خودشان نگاه دارند.

این طرح را مطرح کردند و گفتند چون محمد یکی از افراد قریش است نمی توان او را از پای در آورد ، چراکه در آن صورت عشیره ها به خونخواهی محمد بر می خیزند و آنگاه قبیله قریش از درون دچار فروپاشی می شود ، پس بهتر آن است که ما محمد را زنده بگیریم و اسیرش کنیم ، حبسش کنیم یا حصرش کنیم ، ظاهراً هم آزاد باشد اما اجازه صحبت کردن نداشته باشد ، کسی نتواند با او ملاقات کند ، کسی نتواند نزد او سؤالی طرح کند و او نیز نتواند پاسخی به کسی بدهد ، نتواند دستوری بنویسد و یا دستور دهد تا از جانب او چیزی نوشته شود و به این طرف و آن طرف  فرستاده شود و مسئله اش را حل کند.

آن پیرمرد نجدی با این نظر مخالفت کرد و گفت اگر این کار را بکنید فشار ها بر خودتان بیشتر می شود  تضاد درون خودتان افزایش می یابد ، چرا که گروهی به هواداری او بر می خیزند و ضمناً در ایمان او و پیروانش نیز خللی ایجاد نخواهد شد ، چنانکه در طی ایامی که ایشان را به شعب ابی طالب   نفی بلد و تبعید کردید ، در اراده و تصمیم او خللی ایجاد نشد و لذا این کار به نیتجه نخواهد رسید  “…لِیُثْبِتُوکَ…” یعنی لیحبسوک یعنی که تو را حصر یا حبس بکنند .

طرح بعدی که ارائه شد “…. یُخْرِجُوکَ … ” یعنی تو را از مکه یا اصلاً از شبه جزیره عربستان بیرون کنند  تا اصولا دیگر در این حوزه حضور نداشته باشی تا بخواهی کسی را دور خودت جمع کنی و بر علیه مناسبات موجود آنها را تحریک کنی یا بشورانی یعنی اخراجت کنند .

باز آن پیرمرد نجدی با این طرح هم مخالفت کرد گفت که این کار هم بی سرانجام است چون محمد هر جا که باشد می تواند نقبایی تربیت کند و چهار گوشه شبه جزیره العرب بفرستد و آنها به نمایندگی از محمد صلی الله علیه و آله و سلم امور را به انجام برسانند و این راه هم بی فایده است .

” …أَوْ یَقْتُلُوکَ…” یا تو را به قتل برسانند و آن پیرمجدی گفت که این راه حل نهایی است یعنی باید رسول اکرم صلی الله را حذف فیزیکی کرد .

در اینجا دیگران گفتند که این نشدنی است چراکه برخلاف اصول مناسبات بین العشیره ای و بین القبیله ای است  و ما نمی توانیم این عمل را مرتکب شویم چون براساس پیمانهایی که از قبل میان ما موجود است ، اگر یک تن از از یکی از طوائف قریش بدست یک تن دیگر از یکی دیگر از طوائف قریش ترور شود و یا بنحوی از پای در آید ، آنگاه باید مجموع طوائف قریش باید بر علیه آن یک طائفه ای که آن یک تن از آن طائفه مرتکب این جنایت شده است قیام کرده به خوانخواهی برخیزیند و این غیر ممکن است و اصولاً تنها عاملی که تا کنون موجب زنده ماندن رسول اکرم بوده و ما فقط توانسته ایم او را از طریق تبعید کرن محدود کنیم ، همین مشکل یعنی  روابط بین طائفه ای بوده است .

ولی آن پیرمرد نجدی اظهار کرد که این هم راه حلی دارد که اگر خوب فکر کنید می توانیدآن  راه حل  را بیابید . در اینجا به ناگهان این فکر شوم بخاطر “ابوجهل” خطور کرد که اگر که ده طائفه قریش با یکدیگر پیمان بسته و هر طائفه نماینده ای انتخاب کرده و آن نماینده ، به نام نماینده خودش ضربه ای بر پیکر مبارک رسول اکرم  وارد کند انگاه هر ده طائفه مسئول ترور رسول اکرم خواهند بود و بنی هاشم دیگر نمی تواند از همه این طوائف خونخواهی نماید . و این مسئله حل می شود .

آنها هنوز از این گفتگوی میان خودشان فارغ نشده بودند که اشخاصی در اطراف و درون دارالندوه رفت و آمد داشتند ، این خبر را به رسول اکرم رساندند که یک چنین تصمیمی توسط سران قریش اتخاذ شده است .

پیامبر با شنیدن این خبر بلافاصله از جای خودشان حرکت کرده و به منزل جناب ابوبکر تشریف برده و به ایشان فرمودند هم اکنون به من خبر رسید که یک چنین توطئه ای بر علیه من تدارک دیده شده است .

پیش از این مردم مکه بعنوان تجارت در حال سفر به شهرهای “بسری ” و “شام” واقع در شمال ، یعنی در امپراطوری بیزانس از یک سو و منطق  “یمن” و “حبشه” واقع در جنوب از سوی دیگر بودند. رفت و آمد از مکه به جاهای دیگر طبیعی بود ، ولی به دستور پیغمبر مردمی که در مکه مسلمان می شدند از مکه هجرت کرده در مدینه مستقر می شدند . جناب ابوبکر هم چندین بار تصمیم گرفته بود که از مکه مهاجرت کند و در مدینه مستقر شود که هر بار پیغمبر به ایشان فرموده بودند شما فعلاً به تنهایی هجرت نکنید شاید در آینده رفیق طریقی یافتید . جناب ابوبکر هم صبر می کردند والبته برای این سفر و نیز برای آن رفیق طریقی که پیامبر وعده فرموده بودند ، دو مرکب چابک تدارک دیده به آنها آب و علوفه میداد و این دو مرکب همیشه حاضر یراق ، مهیا بودند.

چون پیغمبر به منزل جناب ابوبکر رفتند فرمودند آن روزی که وعده داده بودم اکنون فرا رسیده است ، آن لحظه اکنون است و بی درنگ باید حرکت کرد ، اما در عین حال مقدماتی هم باید چیده شود.

به  حضرت علی هم که همیشه در خدمت ایشان بودند، فرمودند که شما ردای سبز مرا در تن می کنید و در منزل من می مانید و درها را هم از داخل می بندید و از این اتاق به آن اتاق تردد می کنید و اهل منزل هم که به شما محرم هستند و در منزل می مانند بطوری که خبرچینها که از لای شکافهای در و پنچره به درون منزل می نگرند ، ببینند که من هستم و در حال رفت و آمدم. پس  هنگامی که تاریکی فرارسید و شما نمازتان را خوانده غذایتان را صرف کردید ، رخت خواب مرا پهن کرده و همانجا در جای من بخوابید .

مشرکان بایکدیگر قرار گذاشته بودند تا هنگام سحرگاه به منزل رسول اکرم وارد شوند و نقشه شومشان را اجراء کنند یعنی ” لیله المبیت” . آنها اطراف منزل پیغمبر را گرفته بوده و تمام راهها را پست بازرسی گذاشته بودند و مواظف بودند که کسی از منزل رسول اکرم خارج نشوند .

از سوی دیگر رسول اکرم و جناب ابی بکربن ابی قحافه از درِ پشتِ منزل پیامبر سوار مرکبهای حاضر یراق شده و چون شب ، پرده سیاهش را بر صحرا گسترد، براه افتاده بهمراه یک بلد که راه را می شناخت  از شهر خارج شدند. در برابر طرحی که آنها ریخته بودند پیامبر نیز طرح بزرگی ریخته بودند.

آنها در جهت خلاف مسیری که به مدینه منتهی می شد حرکت کردند و بسوی یک ناحیه کوهستانی رفتند  که در جهت مخالف راهی که به مدینه منتهی می شد قرار داشت . آنجا شکاف یا غاری در کوه بود که در آن وارد شدند .

آنجا را  پیغمبر از طریق کسانی که مسلمان نبودند ولی بصورت روزمرد کار می کرده و در استخدام پیغمبر در آمده بودند ، دستور داده بودند تا مهیاء شود و آنها هم آنجا را آماده کرده بودند و تقریباً به یک پایگاهی برای استقرار رسول اکرم بدل شده بود .

پیغمبر اکرم تشریف بردند و آنجا در غار ثور مستقر شدند آنجا برایشان آب و نان و غذا و سایر وسائل ضرروی زندگی و نیز آب و علوفه برای حیوانات فراهم شده بود و ایشان قصد داشتند تا هنگامی آنجا اقامت داشته باشند که دشمنان از ادامه جستجو برای یافتن ایشان منصرف شوند و سپس ایشان از آنجا حرکت کرده و هجرتشان را به مدینه ادامه دهند.

ایشان برای مدتی شب و روز در غار ثور اقامت کردند با قول معروف آبها از آسیا بفتد و دشمنان از دنبال کردن ایشان در راه مدینه منصرف شوند. برای تمام این ایام پیامبر از پیش مقدماتی را فراهم کرده بودند . ازجمله اینکه کسانی بودند که برای پیغمبر خبر می آوردند و پیغمبر با اینگونه اشخاص قرارداد بسته بودند  در استخدام آورده بودند آنها را آورده بودند و به آنها حقوق می داند اما آنها مسلمان نبودند. چون طبیعتاً اگر هریک از این اشخاص جزء مسلمانان می بود و می خواست  از شهر خارج شود در مظان تعقیب قرار می گرفت یعنی مشرکان می گفتند که چون این شخص مسلمان است باید او را تعقیب کنیم تا ببینیم به کجا می رود و بطور بالقوه به سرنخی برای ردیابی رسول اکرم بدل می شد.

لذا پیغمبر از اشخاصی که نه بخاطر ایمان بلکه بخاطر اجری که می گرفتند همکاری می کردند ، استفاده کردند و با آنها قرار داد بسته و آنها بطور مرتب با پیغمبر در ارتباط بودند و اخبار قریش و اخبار شهر مکه را برای پیغمبر می آروند و بعرض رسول اکرم می رساندند.

برای مثال قراردادی با یک چوپان بسته بودند تا گوسفندهایش را برای چرا به بالای کوه بیاورد در نتیجه این گوسفندها بین بالای کوه و پایین کوه رفت و آمد می کردند تا رد پای تمام کسانی که به آن نقطه می رفتند و می آمدند پاک شود و «ردزنان» نتوانند رد پایی پیدا بکنند و بدین ترتیب پیغمبر اکرم تمامی اخبار و اطلاعات را از شهر مکه بطور مداوم داشتند و نسبیت به کارهایی که آنها می کردند و تحرکاتشان اشراف کامل داشتند.

از سوی دیگر در دوران اختفاء رسول اکرم در غار ثور در خارج از شهر مکه ، حضرت امیر المومنین علی بن ابی طالب در شهر مکه حضور داشتند؛ اما آن شب که پیغمبر از مکه خارج شدند ، و حضرت علی در منزل ایشان مستقر شدند و در جای ایشان استراحت فرمودند و سحرگاه  که آن ده کافر حرامی در منزل پیامبر را به عنف شکستند و با شمشیرهای آخته وارده شده به بالای بستر پیامبر که در آن شب حضرت مولی علی علیه السلام در آن خوابیده بودند آمدند ، به ناگهان ایشان از جای برخاستند و نهیبی به آنها زدند که در خانه رسول خدا چه می کنید و چه کسی به شما اجازه ورود داد؟ آنها  جا خوردند و پای واپس کشیدند و گفتند تو اینجا چه کار می کنی فرمود اینجا خانه پسر عموی من است ! شما اینجا چه می کنید و به  کدام اجازه داخل شدید؟ پرسیدند پسر عمویت کجاست ؟ فرمود من نمی دانم الآن ایشان کجاست و کسی ایشان را به من نسپرده است که اکنون از شما سراغ تو را از من می گیرید؛ زودتر از اینجا خارج شوید “.  آنها رفتند و گفتند چون اینجا به محمد دسترسی نداریم لذا باید بگردیم و ردش را بیابیم پس حتما باید به مدینه رفته باشد .

بر این اساس آنها در راههایی  که به مدینه منتهی می شد به جستجو پرداختند در حالی که ایشان چنانکه قبلا بعرض رساندم ، در جهتی کاملاً مخالف تشریف برده بودند. لذا هر چقدر آنها جستجو کردند و جستجویشان هم تا صبح طول کشید پیامبر را نیافتند روز بعد هم همینطور به جستجو ادامه دادند اما همه این جستجوها بی نتیجه بود و در این مدت حضرت علی علیه اسلام که در مکه حضور داشتند ، تمامی امانتهایی را که مردم نزد پیامبر محمد امین سپرده بودند ، یکایک به آنها پس دادند ، اگر قرضی از کسی شده بود به او بازگرداند و پس از به انجام رسانیدن این مقدمات به جانب مدینه راه افتادند. حرکت ایشان به سوی مدینه در مسیر عادی بود یعنی نزدیکترین راه را برای رسیدن به مدینه انتخاب کردند .

اما در آن ایامی که پیغبمر در غار مستقر بودند بر جناب ابوبکر که  خدمتشان بودند حالت حزن غلبه کرده بود لذا پیغمبر به ایشان فرمودند : ” لَا تَحْزَنْ إِنَّ اللَّهَ مَعَنَا …” نگران مباش خدا باماست و آیه چهلم سوره توبه این مطلب را بیان می فرماید ” إِلَّا تَنْصُرُوهُ … ” یعنی اگر شما پیغمبر اکرم را حمایت نکنید که نکردید ” …فَقَدْ نَصَرَهُ اللَّهُ … ”  بدرستی که خداوند ایشان را حمایت کرد “…إِذْ أَخْرَجَهُ الَّذِینَ کَفَرُوا …” یعنی کافران موجب شدند که پیغمبر سرانجام از مکه خارج شوند یعنی سبب اخراج رسول اکرم از مکه شدند چون قصد قتل داشتند اما نهایتاً به خروج رسول منتهی شد اما عامل اصلی که رسول اکرم از آنجا تشریف بردند اینها بودند و به این دلیل است که می فرماید “…إِذْ أَخْرَجَهُ الَّذِینَ کَفَرُوا…” یعنی ایشان را ناچار به خروج کرده و به تعبیری اخراجش کردند بیرونش کردند از کجا؟ از مکه ؛ و “… ثَانِیَ اثْنَیْنِ …” این دونفر “… إِذْ هُمَا فِی الْغَارِ …”  یعنی هنگامی که در غار مستقر بودند “…إِذْ یَقُولُ لِصَاحِبِهِ … ” پیغمبر اکرم به آن مصاحب خودشان فرمودند ” ….لَا تَحْزَنْ …”  جای حزن نیست جای نگرانی نیست چراکه “… إِنَّ اللَّهَ مَعَنَا…” خداوند با ماست ” …فَأَنْزَلَ اللَّهُ سَکِینَتَهُ عَلَیْهِ … ” و سکینه خداوند ، آرامشی که ازجانب خداوند آمد در قلب رسول اکرم و مصاحب ایشان مستقر شد و نمی گوید “فَأَنْزَلَ اللَّهُ سَکِینَتَهُ عَلَیْهما” یعنی نمی فرماید بر هردوی آنها ، می فرماید بر رسول اکرم سکینه خداوند نازل شد و چون جناب ابوبکر هم در اتصّال با رسول اکرم بودند ، به ایشان هم احساس آرامش دست داد “… وَأَیَّدَهُ بِجُنُودٍ لَمْ تَرَوْهَا … ” و پیغمبر اکرم را خداوند مورد تایید و حمایت خودش قرار داد و با جنود یعنی با سپاهی که نادیدنی بود؛ سپاهیانی که از آسمان آمده بودند و رسول اکرم را در کنف حفظ و حمایت خودشان داشتند. “… وَجَعَلَ کَلِمَهَ الَّذِینَ کَفَرُوا السُّفْلَى …” یعنی طرح توطئه اهریمنی و شیطانی بر علیه وجود مقدس و مبارک رسول اکرم به خاک مالیده شد ” ..وَکَلِمَهُ اللَّهِ … ” و آن طرح خداوند در اعتلاء قرار گرفت “… وَاللَّهُ عَزِیزٌ حَکِیمٌ…” و خداوند عزیز و حکیم است و پیغمبر اکرم پس از آنکه به ایشان خبر رسید که قریش دیگر آرام شده و دیگر در صدد یافتن  ایشان نیست و ایشان می توانند از محل استقرار و اختفاء شان خارج شوند و حرکت بفرمایند ،  از آنجا حرکت فرمودند ولی آن بلدراهی که در استخدام پیغمبر بود در مسیری بسیار پیچیده همراهانش را به حرکت درآورد  یعنی بجای اینکه به سمت مدینه حرکت کند به سوی دریای سرخ  حرکت کرد و در مسیر ساحل دریا شروع کردند به راه رفتن و از آنجا گاهی بسمت کوهستان و گاهی نیز بسمت دریای سرخ در حرکت بودند تا نهایتاً آن بلد از راههایی مخفی در مسیری بسیار پیچیده ، رسول اکرم صلی الله و جناب ابوبکر را به محله “قبا” رساند و در آنجا چون شتران مورد استفاده به جهت طولانی بودن راه  از پا افتاده و نیاز به استراحت داشتند  ، شتران جدیدی را برای پیامبر و همراهش آورند که آنها سوار شدند و درهمان زمان که پیامبر در قباء تشریف داشتند حضرت علی علیه السلام هم که قبلاً از مکه حرکت کرده بودند از راه رسیدند و در همان محل قبا به پیامبر و جناب ابوبکر ملحق شده همگی به طرف مدینه حرکت کردند و این همان هجرت رسول اکرم بود که از مکه به مدینه انجام گرفت.

در باره آن شب در قرآن آیه ای است که می فرماید  ” وَمِنَ النَّاسِ مَنْ یَشْرِی نَفْسَهُ ابْتِغَاءَ مَرْضَاتِ اللَّهِ وَاللَّهُ رَءُوفٌ بِالْعِبَادِ “[۳] از میان مردم کسی هست که وجود خودش را می دهد برای اینکه رضایت خداوند را جلب کند و خداوند رئوف نسبت به بندگان خودش است که دارای اینچنین خصلتی هستند . مفسران شأن نزول این آیه را همین امر می دانند که حضرت مولی علی علیه السلام در آن شب هنگامی که پیغمبر به ایشان فرمودند که شما به منزل من بروید و رداء مرا بپوشید و در منزل باشید تا من به ادامه مأموریتم مشغول باشم و آنها برای از پای درآوردن من وارد منزل خواهند شد ، حضرت مولی فرمودند من در خدمتگزاری حاضرم و مسلما ًدر انجام  هر کاری که از من ساخته باشد برای حفاظت حراست از وجود مقدس شما کوتاهی نخواهم کرد. و جانشان را بر کف دست گرفته عرض کردند که مرا :

دلی شکسته و جانی نهاده بر کف دست                  بگو بیار که گویم بگیر هان ای دوست

و شأن نزول این آیه اینچنین بود که بعرضتان رساندم و هجرت به این ترتیب با فداکاری حضرت علی علیه السلام و هدایت غیبی و درایت و نهایت خردورزی رسول اکرم و تایید جنودی که ” …لَمْ تَرَوْهَا… ” است ، صورت انجام بخود گرفت و طرح دشمنان رسول اکرم بخاک افتاد.

صدق الله العلی العظیم

[۱]  تمامی آیات مربوط به سوره توبه هستند

[۲]  سوره انفال آیه ۳۰

[۳]  سوره بقره آیه ۲۰۷