شاهنامه از نگاهی دیگر؛ قسمت اول

۷۲

افلاطون که برخی او را بزرگترین فیلسوف تاریخ لقب داده اند، در رساله “جمهور” خود پس از شرح جامعۀ آرمانشهر مورد نظرش نظریه “حکیم حاکم” یا “حاکم حکیم” را مطرح کرده است.

نظریه ای که بر اساس آن لازم است تا حکیم حاکم شود یعنی حکما یا از نظر او فلاسفه بر بشر حکومت کنند و اگر اینگونه نشد حداقل حاکم حکیم شود یعنی حاکمان تلاش کنند تا به معرفت دست یابند و باز به قول افلاطون شهریاران بکوشند تا فیلسوف شوند.

آشکار است که این نظریه در تضاد با مبانی دموکراسی بوده و در آن جایی، برای آراء مردم در نظر گرفته نشده است تا جایی که کارل پوپر جامعه شناس معروف اتریشی کتاب بسیار معروف خود “جامعۀ باز و دشمنانش” را که در سال ۱۹۴۵ سالی که بزرگترین مصیبت تاریخ بشریت یعنی جنگ جهانی دوم به پایان رسید به نگارش آورد ، با حمله به افلاطون و نظریه “حکیم حاکم” آغاز می کند و در آن افلاطون را مروج خودکامگی و جزم گرایی معرفی می کند.

وی در این کتاب بسیار معروف افلاطون را متهم به نژادپرستی و تمامیت خواهی می کند و از دشمنان جامعۀ باز به شمار می آورد.

البته پوپر جامعه شناس فراموش کرده بود که درست ده سال پیش از آن حزب ناسیونال سوسیالیست به رهبری آدولف هیتلر با روشهایی صددر صد دمکراتیک و با استفاده تام و بهینه از ظرفیت های دموکراسی ، قدرت کامل را در آلمان قبضه کرده بود و دو سال بعد نیز با دست اندازی به کشور پوپر یعنی اتریش و چکسلواکی آن موقع و بعد تمامی اروپا جهان را به آتش و خون کشیده و بشریت را با بزرگترین فاجعه تاریخش آشنا کرد.

در حقیقت شکی نیست که افلاطون واقعاً با دمکراسی مخالف بود و معتقد بود که از طریق دموکراسی شیادان و عوامفریبان نیز فرصت حکومت پیدا می کنند و این فرصت هرگز نباید به آنان داده شود.

افلاطون برای این نظریه خود دلیلی هم داشت او این ایده خود را نیز آزموده بود چراکه قبلاً استاد ومرادش سقراط، دریک حکومت دمکراتیک به اعدام محکوم شده بود و او برای احترام به قانون جام شوکران را سر کشیده بود.

اگر نیک بنگریم نتایجی که در آزمایشگاه تاریخ به ثبت رسیده است بیشتر تایید کنندۀ نظریه افلاطون بوده است.

در حالی که در بسیاری از موارد ستمگران و ظالمان با استفاده از روشهای دمکراتیک (مانند نمونه حزب نازی در آلمان و اخوان المسلمین در مصر) و یا حداقل تظاهر به روشهای دمکراتیک (مانند جمهوری اسلامی در ایران) قدرت را بدست آورده اند و در حقیقت با به میان کشیدن پای”جمهور” مردم ، مسئولیت تمامی اقدامات جنایتکارانه و قانونشکنانۀ خود را متوجۀ “جمهور” مردم کرده اند در اندک مواردی که واقعاً یک حکیم یا فیلسوف در راس قدرت یک جامعه قرار گرفته است، علی رغم نظر پوپر آن جامعه بازتر شده و سعادت بیشتر نصیبش شده است.

از میان موارد متاخر می توان به نمونه هند تحت رهبری مهاتماگاندی و بعد جواهر لعل نهرو بعنوان نمونه های برجسته و درخشان نظریه افلاطون اشاره کرد.

گاندی که خود یک حکیم موحد بود با پیروی از اصولی که در متون ودایی تشریع شده بود توانست با کمترین هزینه بیشترین دستاورد را نصیب ملت هند کند و یک کشور مستعمره را تبدیل به یکی از قدرتهای مطرح جهانی کند و از آن مهمتر توانست سنتی جاودانی از جوانمردی و آزادگی را در جامعه هند بنیان نهد.

برخلاف نظر پوپر ، حاکمیت یک حکیم در هند نه تنها به توتالیتاریسم نیانجامید، بلکه پلورالیسمى مثال زدنی و ماندگار در جامعه هند به بار آورد.

همچنین حکومت گاندی باز برخلاف نظریۀ پوپر نه تنها نژاد پرست نبود بلکه حتی پایه های مستحکم چندهزارسالۀ نظام “کاستى” در هند را به شدت متزلزل کرد.

حکومت چند ساله نلسون ماندلا در آفریقاى جنوبی و واتسلاو هاول در جمهوری چک نیز از دیگر موارد معدود و موفق حکومت فرهیختگان بر جامعه محسوب می شوند.

نظریه “حکیم حاکم” افلاطون شامل دو عنصر سلبی و ایجابی است :

عنصر سلبی آن نفی دموکراسی است. 

عنصر ایجابی آن اثبات مزیت حاکمیت حکیم است.

البته برای عنصر سلبی، افلاطون شناسان و مورخین فلسفه، ماجرای محکومیت قتل سقراط – استاد افلاطون- را مطرح کرده اند اما باید دیدبرای عنصر ایجابی آن کدام مدل یا الگو مورد نظر افلاطون بوده است؟

آیا افلاطون هنگام طرح نظریه “حکیم حاکم ” الگوی خاصی را در نظر داشت و آیا موردی را بشکل عینی مورد مطالعه قرار داده بود و یا این که صرفاً یک نظریه کاملاً ذهنی و انتزاعی را ارائه داده است؟

“حکیم حاکم” محصول و نتیجه طبیعی نظریه دیگر افلاطون یعنی نظریۀ ” مُثل” می باشد .

واژۀ “مثل” یا “شکلها” برگردانی نادقیق و غیر علمی از واژۀ یونانی ” (εἶδος =eidos) یا (ἰδέα =idea) که از ریشه هندواروپایی weyd یا weid به چم “ودایی” است بشمار می رود.

بنابراین هنگامی که از نظریه های افلاطون صحبت می کنیم باید بدانیم که در حال گفتگو از یک محتوای ودایی هستیم که با یک نام “محلی” در منطقه ای دیگر به اصطلاح امروز “لوکالیزه” و یا بهتر است بگوییم “بومی” شده است.

خود واژه فلسفه هم به همینگونه است.

فلسفه معرب واژه یونانی فیلوسوفیا (σοφία+φιλ) به چم دوستدار “سوفیا” است.

اما “سوفیا” در زبان یونانی دارای معانی متعددی است که خرد یکی از آنهاست سوفیا به چم حکمت و هوشمندی نیز می باشد.

در حقیقت واژۀ فیلوسوفیا از آن جهت به “دوستدار خرد” برگردانده شده است که در زبانهای غربی برابر نهادی برای مفهوم “حکمت ” وجود نداشته است.

آشکار است هنگامی که افلاطون از لزوم حاکم شدن حکیم گفتگو می کند و دموکراسی را به سبب زیادی “عوامانه” بودن آن مردود می شمارد نظر به ویژگی خاصی دارد که در میان مردم عادی یافت نمی شود و آن ویژگی قطعاً “خرد” نمی تواند باشد چرا که حتماً در میان مردم عادی هم خردمند یافت می شد و می شود؛ بلکه منظور افلاطون از “حکیم” کسی است آموزش خاصی را گذارنده باشد و به برتری های خاصی دست یافته باشد بنحوی که بتواند به امر “باطن” نیز اشراف داشته باشد تا دیگر فاجعه ای مانند اعدام سقراط تکرار نگردد.

بنابراین منظور افلاطون از حکیم یا فیلسوف کسی است که علاقه به حکمت داشته باشد.

اما حکمت از نظر افلاطون چیست؟

افلاطون خود در کتاب “جمهور” در دیالوگ با سقراط و از زبان او نظریه مُثُل را توضیح می دهد :

ابتدا یک غار را در نظر بگیرید، که در آن تعدادی انسان در حالی که به دیوار غل و زنجیر شده‌اند، به‌طوری که همیشه رویشان به سمت دیوار روبه‌رو بوده‌است و هرگز پشت سر خود را نگاه نکرده‌اند. در پشت این افراد آتشی روشن است و در جلوی این آتش نیز مجسمه‌هایی قرار دارند و هنگامی که حرکت می‌کنند سایهٔ آنها بر دیوار روبه‌رو می‌افتد. در واقع این مجسمه‌ها همان اعتقادات و عقاید این گروه از افراد هستند که سایهٔ آنها بر روی دیوار منعکس می‌شود. دراین میان، ناگهان زنجیر از پای یکی از این زندانیان که به سوی دیوار غار نشسته‌است میگسلد؛ و آن شخص به عقب برمیگردد و پشت خود را می‌بیند و سپس از دهانهٔ غار به بیرون می‌رود. او تازه متوجه می‌شود که حقیقت چیزی جز آن است که در داخل غار قرار داشت ؛ هنگامی که به داخل غاربازمیگردد تا سایرزندانیان را نسبت به جهانِ خارج آگاه کند و بگوید که حقیقت چیزی جز این است که شما به آن دل بسته‌اید، با برخورد سرد زندانیان مواجه میشود، و آنان حرف وی را دروغ می‌پندارند.

اگرچه ارائه تفاسیر مختلف برای این مثال بسیاری از فلاسفه و اندیشمندان در غرب را دچار سرگردانی و حیرت کرده است ولی برای کسانی که با “حکمت خسروانی” آشنایی دارند این مثال بسیار آشنا و قابل درک است.

ادامه دارد…