شهسوار توسن عشق

۲۱۵

باز امشب سحرشد
باز به چشمان پر از اشکم
نیامدخواب
ولی دل آرامم
که بهنام جوانم خفته درخاک
فراقت یافت از رنج تنهائی
رهائی یافت او ازغم بی غمگساری
دلش تنگ بود
نه از آزادی از زندان
دلش رنجورو تنگ از برادرهای جانی بود
دلش خون
چه گوید اوجواب مادر رنجور
باصدای خسته میگفت
بهنامم
تومیگفتی که صدها وهزاران برادر درجهان داری
کجاهستند عموهایت
چرا ساکت نشستند
برادرهای ایمانیت

و بهنامم بغض درد بی وفایی را فرو میخورد
و با مادر
به آرامی چنین میگفت
مادرم رنجت مباد
در حلالیت تو را خواهم ببخشی
به اول آن برادرها
زان پس حلالم کن
مرا مولا طلب کرده
بزودی میروم
توشادی کن
که بروصل
جذب جذاب زمان
مجذوبعلیشاه میشوم من
خداحافظ توای مادر
خداحافظ توای همسر
خداحافظ توای خواهر
هرگز
مبادا
مرا مرده پندارید
ببینید شهسوار توسن عشقم
ببینید بال پروازم کجا برده است
نشیمن جایگاهم مجلس شاه هست
خوش آمدگو مرادم باچه لبخندی بفرمازد
…..بله مادر بدان بهنام توشاداست
به همسر و دلنازک آن خواهر بگو
برخاک امانت دار جسمم
پایکوبند وبرقصند
غزل از عشق خوانند
بخوانند یکصدا
مردار بود هر آنکه اورا نکشند

بلند آوازی سردهند
گرمازسر بریده میترسیدیم
درمحفل عاشقان نمیرقصیدیم

خداوند مهر قرین رحمتش گرداند

علیرضا نیکزاده دماوندی
سحرپنج شنبه دوازدهم اسفند یکهزار و سیصد و نود و نه