استحاله یا استقلال ؟ بخش دوازدهم ؛ شعبده «ولایت فقیه » چیست ؟

یحیی خوشمرام ؛ روشنگری هایی در خصوص وضعیت فعلی سلسله نعمت اللهی گنابادی

۵۹

در بخش پیش دیدیم که در فرهنگ قرآنی، «فقیه» به کسی اطلاق می شود که بتواند تسبیح جمادات را درک کند و «فقه» اصولا عبارت است از درک عمیق ترین لایه های آفرینش با تفکری عمیق که پس از سالها سلوک تحت تربیت مرشد الهی برای سالک ممکن است حاصل شود و این هیچ ارتباطی با درس و بحث رایج در مدارس حوزوی ندارد و این واقعیت بشکلی کاملا زیبا و هنرمندانه توسط شیخ بهایی صوفی بزرگ قرن دهم که بخشی از عمر خود را صرف آموختن علوم رسمی زمانه کرده بود، طی نظمی بسیار دلنشین در بخش پنجم مثنوی «نان و حلوا» با مطلع معروف :‌

با دف و نی، دوش آن مرد عرب

وه! چه خوش می‌گفت، از روی طرب:
ایهاالقوم الذی فی‌المدرسه

کل ما حصلتموها وسوسه

بیان شده است.

واژه «ولایت» نیز که از ماده «ولی» می باشد  دارای معانی متفاتی است: از «دوست داشتن »‌ گرفته تا «تسلط و استیلاء»  و احتمالا واژه «واله» به معنی شیدا از ماده «ولی» اخذ شده است. در عین حال  بسیاری از مفسران  نیز واژه «الله» را مشتق از واژه «واله» می دانند. بنابراین نوعی رابطه اتیمولوژیک میان «ولایت» و «الله»‌ می تواند تعریف شود.

اما مشتقات واژه «ولی» در قرآن مجید به معنی «پشت کردن»‌و «بازگشتن » نیز بکار رفته است. چنانکه در سوره توبه آیه ۱۲۹ می فرماید :‌« فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقُلْ حَسْبِیَ اللَّهُ لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ عَلَیْهِ تَوَکَّلْتُ وَهُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِیمِ (۱۲۹)»  ترجمه :‌« اگر روی برتافتند -یعنی به تو پشت کردند- پس بگو خدای بزرگ مرا بس است، غیر از او خدایی نیست بر او توکل کردم و اوست پروردگار تخت بزرگ.»

ولایت در قرآن مجید همچنین به معنی دوست نیز بکار رفته است چنانکه در سوره نساء آیه ۱۳۹ می فرماید :‌«‌ الَّذِینَ یَتَّخِذُونَ الْکَافِرِینَ أَوْلِیَاءَ مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنِینَ أَیَبْتَغُونَ عِنْدَهُمُ الْعِزَّهَ فَإِنَّ الْعِزَّهَ لِلَّهِ جَمِیعًا(۱۳۹)» ترجمه : « آنها که غیر از مؤمنان کافران را دوستان خود مى‏ گیرند آیا سربلندى را نزد آنان مى ‏جویند ؟ پس همانا عزت همه از آن خدای بزرگست.»

درحالی که  یکی از مهمترین  معانی ولایت،  «سلطه » ‌و « تسلط» ‌است ، در عین حال اما دو فرق عمده  میان مفاهیم «سلطه» و «ولایت» وجود دارد که در اصل فرق دوم نیز ناشی از فرق اول است: فرق نخست آن است که در مفهوم «ولایت» به معنی سلطه،  عنصر «تربیت» نیز  مستور است یعنی هدف غایی شخصی  که بر شخص  دیگر «ولایت » به مفهوم «سلطه» دارد، تربیت اوست. اما در خود مفهوم «سلطه» چنین عنصری بالاستقلال موجود نیست، برای مثال یک دیکتاتور که تنها در پی تحکیم پایه های حکومت خویش است هرگز در پی تربیت اتباع خود نیست ولی یک مربی که شخصی را به شاگردی پذیرفته، از لحظه انقعاد رابطه شاگردی و استادی، تمام همّ و غمش تربیت شاگرد است. اما فرق دوم که از فرق اول ناشی می شود آن است در مفهوم ولایت عنصر «اراده آزاد»‌ یا « انتخاب»‌ نیز مستور است حال آنکه در مفهوم «سلطه» چنین عنصری موجود نیست. بعبارت دیگر یک دیکتاتور یا یک سلطان جائر هرگز به «سلطه» و «تسلط» خود را موکول به رضایت اتباع و شهروندانش نمی کند ولی رابطه «ولایی» ‌میان دو شخص حتما براساس اراده آزاده طرفین است که شکل می گیرد. چنانکه در آیه ۲۵۶ سوره بقره می فرماید :«‌لَا إِکْرَاهَ فِی الدِّینِ قَدْ تَبَیَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَیِّ فَمَنْ یَکْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَیُؤْمِنْ بِاللَّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَکَ بِالْعُرْوَهِ الْوُثْقَى لَا انْفِصَامَ لَهَا وَاللَّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ»  یعنی در دین هیچ اجبارى نیست و راه از بیراهه بخوبى آشکار شده است پس هر کس به طاغوت کفر ورزد و به خدا ایمان آورد به یقین به دستاویزى استوار که آن را گسستن نیست چنگ زده است و خداوند شنواى داناست.

براساس آیه فوق و به گواهی عقل و منطق ، ایمان امری است کاملا اختیاری و آن عبارت است از اینکه شخص برخی از امور خود را به فردی که او را در آن امور از خود صالحتر می بیند یا می داند تفویض نماید و این اتخاذ تصمیم بطور صددرصد  اختیاری است درست مانند نوجوانی که بخشی از نیرو و توان کاری خود را با هدف فراگرفتن حرفه ای که بتواند آینده زندگانی خود را با آن اداره کند، در اختیار استاد آن حرفه قرار می دهد تا استاد دقائق و رموز آن حرفه را به او بیاموزاند.  با این هدف که  در آینده، خود نیز در آن حرفه به مقام استادی دست یابد. البته استاد نیز بر اساس فراستی که دارد در پذیرفتن یا رد درخواست آن شاگرد آزادی کامل دارد و هیچ عاملی نمی تواند او را به قبول یا رد درخواست آن شاگرد مجبور نماید.

هنگامی که میان آن دو بر اساس رضایت طرفین توافقی حاصل شد در حقیقت «بیعتی» میان آن دو شکل گرفته است . واژه بیعت گرچه به معنی فروش است ولی در اینجا مفهوم عامّ آن یعنی «خرید و فروش » یا همان «معامله» مدّ نظر است و آن معامله عبارت است واگذاری بخشی از وقت و نیروی شاگرد به استاد در ازاء آموزشی که او از استاد برای فراگرفتن فنون مورد نظرش دریافت می کند. در این حالت شاگرد در «ولایت» نسبی استاد قرار گرفته است چرا که به میل خود و براساس خواست قلبی امکان «تصرف» استاد در برخی از امور خود را فراهم ساخته است.

در همین راستا ، در آیه ۲۵۷ سوره بقره معروف به آیه الکرسی می خوانیم : « اللَّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُوا یُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ وَالَّذِینَ کَفَرُوا أَوْلِیَاؤُهُمُ الطَّاغُوتُ یُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُمَاتِ أُولَئِکَ أَصْحَابُ النَّارِ هُمْ فِیهَا خَالِدُونَ »‌ ترجمه : «‌ خداوند ولی  کسانى است که به او ایمان آورده‏ اند(= خودشان او را به سرپرستی برگزیده اند ) آنان را از تاریکیها به سوى روشنایى به در مى ‏برد و کسانى که راستی را پوشانیده اند ، سرپرستهای آن ها طاغوت ها هستند (یعنی خود آنها طاغوت ها را به سرپرستی برگزیده اند)  که آنها را از روشنایى به سوى تاریکیها به در مى ‏برند آنها همنشین  آتشند که خود در آن جاودانند.» بنابراین «اراده آزاد»، «اختیار»‌ و «حق انتخاب» مهمترین عنصر در شکل گیری این نوع از ولایت است و دقیقا بهمین دلیل است که ولایت قیّم بر صغیر یا ولایت والدین  بر فرزندان با رسیدن  فرزندان یا صغار به سن رشد اسقاط می گردد.

همانگونه که مشاهده می شود «ولایت» به مفهوم قرآنی آن ، مقوله ای است  دموکراتیک وآزادیخوانه که بطور کامل و صد در صد به انتخاب آزادانه شخص بستگی دارد در حالی که  نظریه مجعول «ولایت فقیه» که  مدتی است به ولایت مطلقه ارتقاء درجه یافته است مقوله ای کاملا استبدادی و غیر دموکراتیک که به آحاد جامعه بدون در نظر گرفتن نظر موافق یا مخالف آنها، بالاجبار و ستمگرانه تحمیل می گردد.

بی شک نظریه «ولایت فقیه» آنگونه که بعنوان زیرساخت نظام جمهوری اسلامی ارایه گردیده است، بنابر قرائن و شواهدی که در دست است و در فصول آینده به آنها پرداخته خواهد شد ، در خارج از مرزهای ایران  دستکاری ، ساخته و پرداخته و بعدا بشکلی کاملا ماهرانه در تعالیم  و دروس حوزوی تعبیه شده است.

اما پاسخ به این سوال که چگونه برداشت قرآنی از «ولایت» از جایگاه اصلی خود منحرف گردیده و به مقوله ای استبدادی و ضد بشری تبدیل شده است نیازمند بررسی منابع حوزویی است که نظریه ولایت فقیه برای نخستین بار  در آنها معرفی شده است.

باید توجه داشت که مبحث ولایت فقیه بشکل امروزی آن، مبحثی نسبتا جدید بوده و اثری از آن در منابع اولیه دیده نمی شود اگرچه اندیشه حکومت دینی همواره  از فصول و موضوعات مطرح در   مباحثات حوزوی بوده است با اینحال تا پیش از قرن سیزدهم هجری یعنی طی دوره ای  بیش از هزار و دویست سال پس از صدر اسلام بعنوان یک مبحث مستقل در کتب فقهی مطرح نشده بود.

یکی از معروفترین منابعی که نظریه ولایت فقیه در آن طرح و معرفی گردیده است کتاب «المکاسب» اثر معروف شیخ مرتضی انصاری (۱۲۴۳-۱۱۷۸هجری شمسی ) است. شیخ مرتضی انصاری یکی از مراجع تقلید معروف ساکن دزفول در قرن سیزدهم است که از سوی روحانیت شیعه با القاب مختلفی مانند «خاتم الفقهاء و المجتهدین» و نیز « شیخ اعظم» توصیف شده است . به اعتقاد بسیاری وی از طراحان و معماران اصلی نظریه ولایت فقیه بشکل امروزی آن است. تا پیش از او هیچیک از روحانیون و مراجع ،  لزوم استقرار روحانیون بر اریکه قدرت را بعنوان یک مطالبه شرعی مطرح نکرده بود و جایگاه قضا، -یعنی قوه قضاییه به تعبیر امروز- بعنوان تنها مجرای -گاه انحصاری- دخالت روحانیون در قدرت شناخته می شود  و این – حداقل در تئوری – به معنی عدم دخالت روحانیت در سیاست بود.

شیخ مرتضی انصاری یا همان شیخ انصاری با طرح و تشریع  نظریه ولایت فقیه در کتاب معروف خود  «المکاسب» ذیل فصل مربوط به «بیع»‌ ،‌ برای نخستین بار از نگاه «تمامیت خواهانه» روحانیت شیعه نسبت به «قدرت سیاسی» پرده برداشت. این که آیا فقها و علمای پیش از او هم  این نگاه تمامیت خواهانه را داشتند یا نه و اینکه چرا این نگاه و این نظر برای نخستین بار توسط شیخ انصاری علنی گردید مطلبی است که در فصول آینده مشروحا به آن پرداخته خواهد شد.

وی ابتدا به تعریف ولی فقیه می پردازد و آن را تصرف در تمامی شئون کسانی ارزیابی می کند که خودشان استقلالی در تصرف آن ندارند مانند رعایای یک سلطان. سپس به بیان مناصب ولی فقیه می پردازد  و در این خصوص سه منصب مشخص را بیان می کند:

نخست منصب افتاء: و آن عبارت است از صدور فتوی در همه مواردی که عوام به آن نیازمندند

دوم منصب حکومت: و آن عبارت است از افتاء در مرافعات بنابراین پیداست که در اینجا منظور از حکومت ، حکمیت قضایی است چنانکه خود او نیز  خواننده را برای  دانستن جزئیات  بیشتر، به فصل «قضا» ی همان کتاب مکاسب ارجاع می دهد.

سوم منصب تصرف در جان و اموال مردم: به اعتبار آنکه ولایت فقیه ادامه ولایت خداوند و ولایت انبیاء و ولایت ائمه معصومین علیهم السلام است و در این خصوص به بیان ادله عقلی، نقلی و قرآنی می پردازد.

نکته جالب در استدلالات قرآنی شیخ انصاری که البته زیربنای استدلالات عقلی ونقلی او نیز می باشد تمسک او به آیه ۶ سوره احزاب می باشد که می فرماید :‌« النَّبِیُّ أَوْلَى بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَأَزْوَاجُهُ أُمَّهَاتُهُمْ وَأُولُو الْأَرْحَامِ بَعْضُهُمْ أَوْلَى بِبَعْضٍ فِی کِتَابِ اللَّهِ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ وَالْمُهَاجِرِینَ إِلَّا أَنْ تَفْعَلُوا إِلَى أَوْلِیَائِکُمْ مَعْرُوفًا کَانَ ذَلِکَ فِی الْکِتَابِ مَسْطُورً» یعنی :«‌ پیامبر به مؤمنان از خودشان سزاوارتر  است و همسرانش مادران ایشانند و خویشاوندان  کتاب خدا بعضى به بعضى اولویت دارند  بر مؤمنان و مهاجران  مگر آنکه بخواهید به دوستان  خود احسانى کنید و این در کتاب نگاشته شده است»  و نیز تمسک او به آیه ۳۶ همان سوره  که می فرماید :‌ «وَمَا کَانَ لِمُؤْمِنٍ وَلَا مُؤْمِنَهٍ إِذَا قَضَى اللَّهُ وَرَسُولُهُ أَمْرًا أَنْ یَکُونَ لَهُمُ الْخِیَرَهُ مِنْ أَمْرِهِمْ وَمَنْ یَعْصِ اللَّهَ وَرَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلَالًا مُبِینًا» یعنی « و هیچ مرد و زن مؤمنى را نرسد که چون خدا و فرستاده‏ اش به کارى فرمان دهند براى آنان در کارشان اختیارى باشد و هر کس خدا و فرستاده‏ اش را نافرمانى کند قطعا دچار گمراهى آشکارى گردیده است».

براساس این دو آیه شیخ انصاری استدلال کرده است که چون مطابق محتوای این دو آیه  خداوند و پیامبر بر نفس های مؤمنان سزاوار تر از خودشان هستند یعنی بر آنها ولایت و سلطه دارند، بنابراین ولایت ائمه معصومین که همان ولایت پیامبر است نیز  براساس حدیث معروف «… وأمّا الحوادثُ الواقعهُ فارجعُوا فیهَا إلى رواهِ حدیثِنَا…» بر مؤمنان اثبات می گردد.

در حقیقت استناد شیخ انصاری به آن دو آیه،‌ نکته و نقطه انحراف او از یک استدلال درست و صحیح است.

چرا که مدلول این دو آیه شریفه «مؤمنان» هستند و نه «الناس». پیش از این نشان دادیم که ایمان امری کاملا اختیاری و انتخابی است لذا لوازم آن هم کاملا اختیاری می باشد و مدلول این دو آیه هم در خصوص مومنان است: یعنی کسانی که با «اختیاری آزاد» راه رشد را «انتخاب» کرده و خود را تسلیم مرشد الهی کرده اند. بنابراین هرگز لزوم شرعی تصرف ولی فقیه در جان و مال «همه مردم»  از این دوآیه استفاده نمی شود و شیخ انصاری با استناد به این دو آیه عامدا‌ یا سهوا به وادی سفسطه و مغلطه در غلتیده است.

نکته دوم انحراف وی که البته خودش هم تلویحا به آن اذعان داشته است، تسری ولایت معصومین به غیر معصومین براساس برخی از روایات و حادیث است.

نکته مهم آن است که فقیهان شیعه هرگز نمی توانند معصوم باشند و همین «واقعیت» همچون دیواری بلند و سدّی سدید،  مانع از  تسرّی ولایت معصومین به کسانی است که خود را «فقیه»‌ارزیابی می کنند  و این اضافه بر آن است که خود ولایت معصومین علیهم السلام هم بر «مومنان» است و نه بر همه آحاد جامعه !

بعلاوه همانطور که چندین بار نشان داده شد فقیه کسی نیست که در مدرسه تلمذ کرده باشد بلکه «فقه» ‌واقعی براساس آیات قرآن،‌ نوری است که خداوند در قلب هرکس که بخواهد قرار می دهد و البته نخستین شرط آن هم تقوی است چنانکه ضمن آیه ۲۸۲ سوره بقره می فرماید : «…. وَاتَّقُوا اللَّهَ وَیُعَلِّمُکُمُ اللَّهُ…» یعنی : «…پارسایی کنید تا خداوند شما را بیاموزاند….»

لذا آشکار می شود که مبحث ولایت فقیه آنگونه که شیخ انصاری مطرح کرده است کاملا جعلی و باطل می باشد و هرگز قابل تسرّی به آحاد جامعه نیست.

البته انصافا خود او هم تا حدودی به این موضوع اقرار کرده است :‌

«فاقامه الدلیل علی وجوب اطاعه الفقیه کالامام (ع) الا ما خرج بالدلیل دونه خرط القتاد»!

یعنی اقامه دلیل بر اینکه وجوب اطاعت از فقیه مانند وجوب اطاعت از امام معصوم علیه السلام است سختر از برکندن خارها از پشت یک تکه چوب است. (ضرب المثل در زبان عربی)

بدین ترتیب مشاهده می شود که چگونه کسانی که خود را در طول این سالها به دروغ به مردم «فقیه» معرفی کرده اند تا چه اندازه با  «فقاهت»‌ به مفهوم قرآنی آن بیگانه اند و تا چه میزان از حقیقت و توانایی درک آن دور افتاده اند!

شاید بهمین دلیل باشد که نظریه ولایت فقیه هیچگاه بصورت تحلیلی مورد نقد و بررسی قرار نگرفته بلکه رویکردها همواره «دستوری»‌ همراه با جعل هاله ای از تقدس دروغین بوده است تا « کنه تهی» آن را از نقادی و پرسشگری ها در امان نگاه دارد.

از این رو نظریه ولایت فقیه پیش از آنکه یک «نظریه»‌ باشد بیشتر به یک شعبده می ماند شعبده ای که شعبده باز اسرار آن را با تردستی در پس هاله ای از تقدس و فریب پنهان نگاه داشته است.

در این میان برخی از نظریه پردازان برای توجیه و اثبات نظریه ولایت فقیه  متوسل به «قاعده لطف»‌ شده اند.  قاعده لطف اصطلاحی است در میان اهل کلام که دلالت بر لزوم انجام کاری از سوی خدا می کند که  به سبب آن، مُکَلَّف به اطاعت نزدیک و از گناه دور می‌شود  مانند لزوم ارسال پیامبران و رسل و نیز لزوم تعیین و نصب امام  که خود  از لزوم هدایت خلق ناشی می شود همچنین تشریع تکالیف دینی.

برخی از روحانیون با توسعه و تسرّی قاعده لطف استدلال کرده اند که لطف الهی ایجاب می کند تا فقیهی جامع الشرایط رأسا به اجرای احکام دینی در جامعه همّت گمارد و بدین ترتیب مقدمات و اسباب هدایت بندگان که دلیل غایی ارسال رُسُل است را فراهم سازد.

توسل به قاعده لطف برای توجیه نظریه ولایت فقیه بیشتر از سوی کسانی صورت گرفته است که به نظریه «نصب» در ولایت فقیه معتقدند. جوادی آملی و مصباح یزدی از جمله کسانی هستند که بر «نصبی» بودن ولایت فقیه تاکید می کنند و معتقدند همان مقتضیاتی که به ارسال رسل و «نصب» ائمه معصومین علیهم السلام منجر شده است  – یعنی قاعده لطف –  برای «نصب» ولی فقیه نیز معتبر است. بنابراین  از نظر این نظریه پردازان ،‌ ولایت فقیه ادامه «ولایت ائمه معصومین علیهم السلام» است لذا مخالفت با آن برابر آنچه که خود آنها در کتابهایشان منظور داشته اند،‌ مخالفت با خدا و پیامبر است.

در مقابل ،‌ گروهی دیگر نظریه «انتخاب»‌ ولی فقیه را مطرح کرده اند و تصریح کرده اند ولی فقیه باید حتما توسط مردم برگزیده شود تا دارای مشروعیت باشد. از قائلین به این نظریه می توان از مرحوم آیه الله منتظری نام برد. البته ایشان بعدا «دور باطل» در نظریه انتصابی ولایت فقیه را به اثبات رساند که بهمین علت مورد تهاجم «لُمپن» های ولیّ فقیه قرار گرفت.

گفتنی است، هم نظریه «نصب» و هم نظریه «انتخاب» در ولایت فقیه در حقیقت تلاش هایی مذبوحانه برای پاسخ به «بحران مشروعیت» شدیدی است که گریبانِ این شعبدۀ رسوا را گرفته است.

کسانی که اندک سلوکی در عرفان داشته باشند بخوبی بر این «حقیقت » واقفند  که «ولایت معصومین علیهم السلام» بر جانهای مومنان هرگز از جنس سلطه سلاطین و حکام دنیایی نبوده و نیست بلکه همانگونه که  بسیاری از عرفا و بزرگان  مکرر اندر مکرر  بیان داشته اند ، سلطنت آنها بر  اهل دل از جنس تصرف روحی و درونی است ولی چون اهل حوزه همانگونه که عارف وارسته، جناب شیخ بهایی در مثنوی «نان و حلوا» فرموده است کمترین بهره ای از معنویت نبرده اند  لذا واژه ولایت را به سلطنت دنیایی اشتباه گرفته و این  اشتباه را نفس شهوت پرست و قدرت طلبشان نیز با زیرکی تمام برای آنها  آراسته و موجب مفاسد گوناگون در سرزمینهای اسلامی بلکه در کل جهان شده است.

همچنین نظریه ولایت فقیه به مفهوم امروزین آن در تناقض کامل با مفاد آیه ۳۸ سوره شوری است که می فرماید: « وَالَّذِینَ اسْتَجَابُوا لِرَبِّهِمْ وَأَقَامُوا الصَّلَاهَ وَأَمْرُهُمْ شُورَى بَیْنَهُمْ وَمِمَّا رَزَقْنَاهُمْ یُنْفِقُونَ»‌ یعنی : « و کسانى که  پروردگارشان را پاسخ داده و نماز برپا کرده‏ اند و کارشان در میانشان مشورت است و از آنچه روزیشان داده‏ ایم انفاق مى کنند»

بر اساس مفاد این آیه شریفه، حکومت حتما باید توسط شورایی برگزیده از میان شهروندان اداره شود و نه اهل حوزه و طلاب مدارس دینی!

در بخش بعدی به بیان شواهد و قرینه هایی که بر دخالت دستهای خارجی در تدوین و نهایتا استقرار نظریه ولایت فقیه و بر اریکه قدرت نشاندن آن در ساختار سیاسی ایران دلالت می کنند، خواهیم پرداخت.

 

ادامه دارد …

 

استحاله یا استقلال ؟ بخش اول؛ سنت جاهلی

استحاله یا استقلال ؟ بخش دوم؛ قطبیت نادرویشها

استحاله یا استقلال ؟ بخش سوم؛ جهل مقدس

استحاله یا استقلال ؟ بخش چهارم؛ لومپنیزاسیون

استحاله یا استقلال ؟ بخش پنجم؛ لمپن ها نگهبانان «پوپولیسم»هستند!

استحاله یا استقلال ؟ بخش ششم؛ از تقدیس تا تقلید

استحاله یا استقلال ؟ بخش هفتم؛ دشمن در کمین است!

استحاله یا استقلال ؟ بخش هشتم؛ در جستجوی حقیقت

استحاله یا استقلال ؟ بخش نهم؛ اسرائیلوفیلها در برابر رسوفیلها

استحاله یا استقلال ؟ بخش دهم؛ آری ما براندازیم زیرا که انسانیم!

استحاله یا استقلال ؟ بخش یازدهم؛ «فقیه» کیست ؟ «ولایت» چیست ؟